آن خزان نزد خدا نفس و هواست * عقل و جان عين بهار است و بقاست
[ اهميت مصاحبت با كاملان ]
مر ترا عقل است جزوى در نهان * كامل العقلى بجو اندر جهان
جزو تو از كل او كلى شود * عقل كل بر نفس چون غلى شود
[ نفس اولياء اللّه همچون بهار مىروياند ]
پس به تاويل اين بود كانفاس پاك * چون بهار است و حيات برگ و تاك
[ از درشتى و قهر كاملان مگريز كه سخنان آنان رشد دهنده است ]
از حديث اوليا نرم و درشت * تن مپوشان ز آن كه دينت راست پشت
گرم گويد سرد گويد خوش بگير * تا ز گرم و سرد بجهى وز سعير
گرم و سردش نو بهار زندگى است * مايهى صدق و يقين و بندگى است
ز آن كه زو بستان جانها زنده است * اين جواهر بحر دل آگنده است
[ محروميت سالك از كمترين فيض الهى موجب قبض او گردد ]
بر دل عاقل هزاران غم بود * گر ز باغ دل خلالى كم شود
پرسيدن صديقه ( س ) از پيامبر ( ص ) كه سر باران امروزينه چه بود
[ باران لطف الهى ، غمها را مىزدايد ]
گفت صديقه كه اى زبدهى وجود * حكمت باران امروزين چه بود
اين ز بارانهاى رحمت بود يا * بهر تهديد است و عدل كبريا
اين از آن لطف بهاريات بود * يا ز پاييزى پر آفات بود
گفت اين از بهر تسكين غم است * كز مصيبت بر نژاد آدم است
[ دوام حالت قبض ، تباهكنندهء سالك است ]
گر بر آن آتش بماندى آدمى * بس خرابى در فتادى و كمى
[ حرص به دنيا سبب آبادانى معاش دنيوى است ]
اين جهان ويران شدى اندر زمان * حرصها بيرون شدى از مردمان
[ غفلت مثبت ، ستون بقاى دنياست ]
استن اين عالم اى جان غفلت است * هوشيارى اين جهان را آفت است
[ هرگاه شناخت آدمى از آن جهان بيشتر شود ، دنيا اهميتش را از دست مىدهد ]
هوشيارى ز آن جهان است و چو آن * غالب آيد پست گردد اين جهان
هوشيارى آفتاب و حرص يخ * هوشيارى آب و اين عالم وسخ
ز آن جهان اندك ترشح مىرسد * تا نغرد در جهان حرص و حسد
گر ترشح بيشتر گردد ز غيب * نى هنر ماند در اين عالم نه عيب
[ ادامهء حكايت پير چنگى ]
اين ندارد حد سوى آغاز رو * سوى قصهى مرد مطرب باز رو
بقيهى قصهى پير چنگى و بيان مخلص آن
مطربى كز وى جهان شد پر طرب * رسته ز آوازش خيالات عجب
از نوايش مرغ دل پران شدى * وز صدايش هوش جان حيران شدى