نشنود نغمهى پرى را آدمى * كاو بود ز اسرار پريان اعجمى
[ رجحان قلب انسان كامل بر جن و انس ]
گر چه هم نغمهى پرى زين عالم است * نغمهى دل برتر از هر دو دم است
كه پرى و آدمى زندانىاند * هر دو در زندان اين نادانىاند
معشر الجن سورهى رحمان بخوان * تستطيعوا تنفذوا را باز دان
[ حقيقت باطنى صاحبدلان مىگويد كه فقط به وجود حق روى آوريد ]
نغمههاى اندرون اوليا * اولا گويد كه اى اجزاى لا
هين ز لاى نفى سرها بر زنيد * اين خيال و وهم يك سو افكنيد
[ روح اهل غفلت به تولد دوم نرسيده است ]
اى همه پوسيده در كون و فساد * جان باقيتان نروييد و نزاد
[ اگر حقيقت باطنى اندكى درك شود ، روحهاى غافل بيدار شوند ]
گر بگويم شمهاى ز آن نغمهها * جانها سر بر زنند از دخمهها
[ اسرار حقيقت را به هر كس نتوان گفت ]
گوش را نزديك كن كان دور نيست * ليك نقل آن به تو دستور نيست
[ اولياء اللّه با دم گرم خود حيات مىبخشند ]
هين كه اسرافيل وقتاند اوليا * مرده را ز يشان حيات است و حيا
جان هر يك مردهاى از گور تن * بر جهد ز آوازشان اندر كفن
گويد اين آواز ز آوازها جداست * زنده كردن كار آواز خداست
ما بمرديم و به كلى كاستيم * بانگ حق آمد همه برخاستيم
بانگ حق اندر حجاب و بىحجاب * آن دهد كو داد مريم را ز جيب
اى فناتان نيست كرده زير پوست * باز گرديد از عدم ز آواز دوست
[ هر چه گويند اوليا ، گفت خداست ]
مطلق آن آواز خود از شه بود * گر چه از حلقوم عبد الله بود
[ قرب نوافل و فناى بنده در حضرت حق ]
گفته او را من زبان و چشم تو * من حواس و من رضا و خشم تو
رو كه بىيسمع و بىيبصر تويى * سر تويى چه جاى صاحب سر تويى
چون شدى من كان لله از وله * من ترا باشم كه كان اللَّه له
گه تويى گويم ترا گاهى منم * هر چه گويم آفتاب روشنم
[ تجلّى حق ، حلّال مشكلات است ]
هر كجا تابم ز مشكات دمى * حل شد آن جا مشكلات عالمى
ظلمتى را كافتابش بر نداشت * از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت
[ علم لدنّى ، مستقيما از طرف خداوند افاضه مىشود ]
آدمى را او به خويش اسما نمود * ديگران را ز آدم اسما مىگشود
[ تمثيل وحدت حق و خلق ]
خواه ز آدم گير نورش خواه از او * خواه از خم گير مىخواه از كدو
كاين كدو با خنب پيوسته ست سخت * نى چو تو شاد آن كدوى نيك بخت
[ وحدت انبيا و اوليا و عارفان ]
گفت طوبى من رآني مصطفا * و الذي يبصر لمن وجهي رأى
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
چون چراغى نور شمعى را كشيد * هر كه ديد آن را يقين آن شمع ديد
همچنين تا صد چراغ ار نقل شد * ديدن آخر لقاى اصل شد
خواه از نور پسين بستان تو آن * هيچ فرقى نيست خواه از شمعدان
خواه بين نور از چراغ آخرين * خواه بين نورش ز شمع غابرين