تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 887

مساهمون:

ص٨٨٧
گر نبودى اين بزوغ اندر خسوف * گم نكردى راه چندين فيلسوف
زيركان و عاقلان از گمرهى * ديده بر خرطوم داغ ابلهى

[ حكايت فقير روزى طلب بىواسطهء كسب ]

باقى قصه‌ى فقير روزى طلب بىواسطه‌ى كسب

[ حكايت در اينكه گنج حقيقت را در درون خود پيدا كن ]

آن يكى بىچاره‌ى مفلس ز درد * كه ز بىچيزى هزاران زهر خورد
لابه كردى در نماز و در دعا * كاى خداوند و نگهبان رعا
بىز جهدى آفريدى مر مرا * بىفن من روزىام ده زين سرا

[ حواس ظاهر و باطن ]

پنج گوهر دادىام در درج سر * پنج حس ديگرى هم مستتر
لا يعد اين داد و لا يحصى ز تو * من كليلم از بيانش شرم رو
چون كه در خلاقىام تنها توى * كار رزاقيم تو كن مستوى
سالها زو اين دعا بسيار شد * عاقبت زارى او بر كار شد
همچو آن شخصى كه روزى حلال * از خدا مىخواست بىكسب و كلال
گاو آوردش سعادت عاقبت * عهد داود لدنى معدلت
اين متيم نيز زاريها نمود * هم ز ميدان اجابت گو ربود
گاه بد ظن مىشدى اندر دعا * از پى تاخير پاداش و جزا
باز ار جاى خداوند كريم * در دلش بشار گشتى و زعيم
چون شدى نوميد در جهد از كلال * از جناب حق شنيدى كه تعال

[ جهان بر پايهء اضداد است ]

خافض است و رافع است اين كردگار * بىاز اين دو بر نيايد هيچ كار
خفض ارضى بين و رفع آسمان * بىاز اين دو نيست دورانش اى فلان
خفض و رفع اين زمين نوعى دگر * نيم سالى شوره نيمى سبز و تر
خفض و رفع روزگار با كرب * نوع ديگر نيم روز و نيم شب
خفض و رفع اين مزاج ممتزج * گاه صحت گاه رنجورى مضج
همچنين دان جمله احوال جهان * قحط و جذب و صلح و جنگ از افتتان
اين جهان با اين دو پر اندر هواست * زين دو جانها موطن خوف و رجاست
تا جهان لرزان بود مانند برگ * در شمال و در سموم بعث و مرگ

[ عالم وحدت الهى ، محو كنندهء اضداد و كثرات است ]

تا خم يك رنگى عيساى ما * بشكند نرخ خم صد رنگ را
كآن جهان همچون نمكسار آمده است * هر چه آن جا رفت بىتلوين شده ست
خاك را بين خلق رنگارنگ را * مىكند يك رنگ اندر گورها
اين نمكسار جسوم ظاهر است * خود نمكسار معانى ديگر است
آن نمكسار معانى معنوى است * از ازل آن تا ابد اندر نوى است