همچو تابستان كه از وى پنبه زاد * ماند پنبه رفت تابستان ز ياد
يا مثال يخ كه زايد از شتا * شد شتا پنهان و آن يخ پيش ما
هست آن يخ ز آن صعوبت يادگار * يادگار صيف در دى اين ثمار
همچنان هر جزو جزوت اى فتى * در تنت افسانه گوى نعمتى
چون زنى كه بيست فرزندش بود * هر يكى حاكى حال خوش بود
حمل نبود بىز مستى و ز لاغ * بىبهارى كى شود زاينده باغ
حاملان و بچگانشان بر كنار * شد دليل عشق بازى با بهار
هر درختى در رضاع كودكان * همچو مريم حامل از شاهى نهان
گر چه در آب آتشى پوشيده شد * صد هزاران كف بر او جوشيده شد
گر چه آتش سخت پنهان مىتند * كف به ده انگشت اشارت مىكند
[ روشن بينان ، دائما در معرض تجليات حقاند ]
همچنين اجزاى مستان وصال * حامل از تمثالهاى حال و قال
در جمال حال وامانده دهان * چشم غايب گشته از نقش جهان
آن مواليد از ره اين چار نيست * لاجرم منظور اين ابصار نيست
آن مواليد از تجلى زادهاند * لاجرم مستور پردهى سادهاند
زاده گفتيم و حقيقت زاد نيست * وين عبارت جز پى ارشاد نيست
[ كتمان اسرار ربانى از نامحرمان ]
هين خمش كن تا بگويد شاه قل * بلبلى مفروش با اين جنس گل
[ احوال عارفان ، واردات قلبى آنان را منعكس مىكند ]
اين گل گوياست پر جوش و خروش * بلبلا ترك زبان كن باش گوش
هر دو گون تمثال پاكيزه مثال * شاهد عدلند بر سر وصال
هر دو گون حسن لطيف مرتضى * شاهد احبال و حشر ما مضى
[ دو تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
همچو يخ كاندر تموز مستجد * هر دم افسانهى زمستان مىكند
ذكر آن ارياح سرد و زمهرير * اندر آن ايام و ازمان عسير
همچو آن ميوه كه در وقت شتا * مىكند افسانهى لطف خدا
قصهى دور تبسمهاى شمس * و آن عروسان چمن را لمس و طمس
حال رفت و ماند جزوت يادگار * يا از او واپرس يا خود ياد آر
[ لزوم كاويدن غمها ]
چون فرو گيرد غمت گر چستيى * ز آن دم نوميد كن واجستيى
گفتييش اى غصهى منكر به حال * راتبهى انعامها را ز آن كمال
[ نعمتهاى درون و برون را انكار مكن ]
گر به هر دم نهات بهار و خرمى است * همچو چاش گل تنت انبار چيست
چاش گل تن فكر تو همچون گلاب * منكر گل شد گلاب اينت عجاب
[ در نقد ناسپاسان ]
از كپى خويان كفران كه دريغ * بر نبى خويان نثار مهر و ميغ
آن لجاج كفر ، قانون كپى است * و آن سپاس و شكر منهاج نبى است
با كپى خويان تهتكها چه كرد * با نبى رويان تنسكها چه كرد
در عمارتها سگانند و عقور * در خرابيهاست گنج عز و نور