اين نوى را كهنگى ضدش بود * آن نوى بىضد و بىند و عدد
آن چنانك از صقل نور مصطفى * صد هزاران نوع ظلمت شد ضيا
[ وحدت اديان ]
از جهود و مشرك و ترسا و مغ * جملگى يك رنگ شد ز آن الپ الغ
صد هزاران سايه كوتاه و دراز * شد يكى در نور آن خورشيد راز
نه درازى ماند نه كوته نه پهن * گونه گونه سايه در خورشيد رهن
ليك يك رنگى كه اندر محشر است * بر بد و بر نيك كشف و ظاهر است
[ تجسم اعمال ]
كه معانى آن جهان صورت شود * نقشهامان در خور خصلت شود
گردد آن گه فكر ، نقش نامهها * اين بطانه روى كار جامهها
اين زمان سرها مثال گاو پيس * دوك نطق اندر ملل صد رنگ ريس
نوبت صد رنگى است و صد دلى * عالم يك رنگ كى گردد جلى
[ عصر غلبهء اوباش بر فرهيختگان ]
نوبت زنگى است رومى شد نهان * اين شب است و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگ است و يوسف زير چاه * نوبت قبط است و فرعون است شاه
تا ز رزق بىدريغ خيره خند * اين سگان را حصه باشد روز چند
[ روشن بينان ، به زندگى دنيا تعلق خاطرى ندارند ]
در درون بيشه شيران منتظر * تا شود امر تَعالَوْا منتشر
پس برون آيند آن شيران ز مرج * بىحجابى حق نمايد دخل و خرج
[ وصف انسان كامل ]
جوهر انسان بگيرد بر و بحر * پيسه گاوان بسملان روز نحر
[ در روز قيامت ، صالحان رستگارند و طالحان ، معذّب ]
روز نحر رستخيز سهمناك * مومنان را عيد و گاوان را هلاك
جملهى مرغان آب آن روز نحر * همچو كشتيها روان بر روى بحر
تا كه يهلك من هلك عن بينة * تا كه ينجو من نجا و استيقنه
[ طعام معنوى عارفان و طعام پليد تباهكاران ]
تا كه بازان جانب سلطان روند * تا كه زاغان سوى گورستان روند
كاستخوان و اجزاء سرگين همچو نان * نقل زاغان آمدهست اندر جهان
قند حكمت از كجا زاغ از كجا * كرم سرگين از كجا باغ از كجا
نيست لايق غزو نفس و مرد غر * نيست لايق عود و مشك و كون خر
چون غزا ندهد زنان را هيچ دست * كى دهد آن كه جهاد اكبر است
جز به نادر در تن زن رستمى * گشته باشد خفيه همچون مريمى
آن چنان كه در تن مردان زنان * خفيهاند و ماده از ضعف جنان
[ تجسّم اعمال ]
آن جهان صورت شود آن مادگى * هر كه در مردى نديد آمادگى
روز عدل و عدل داد در خور است * كفش آن پا كلاه آن سر است
تا به مطلب در رسد هر طالبى * تا به غرب خود رود هر غاربى
نيست هر مطلوب از طالب دريغ * جفت تابش شمس و جفت آب ميغ