تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 885

مساهمون:

ص٨٨٥
آن مليحان كه طبيبان دلند * سوى رنجوران به پرسش مايل‌اند
ور حذر از ننگ و از نامى كنند * چاره‌اى سازند و پيغامى كنند
ور نه در دلشان بود آن مفتكر * نيست معشوقى ز عاشق بىخبر

[ در نقد پيران ناآزموده ]

اى تو جوياى نوادر داستان * هم فسانه‌ى عشق بازان را بخوان
بس بجوشيدى در اين عهد مديد * ترك جوشى هم نگشتى اى قديد
ديده‌اى عمرى تو داد و داورى * وانگه ار ناديدگان ناشىترى
هر كه شاگرديش كرد استاد شد * تو سپستر رفته‌اى اى كور لد
خود نبود از والدينت اختيار * هم نبودت عبرت از ليل و نهار

مثل

[ در اينكه تا پختگى عقلى حاصل نشود ، پيرى تقويمى فايده ندارد ]

عارفى پرسيد از آن پير كشيش * كه تويى خواجه مسن‌تر يا كه ريش
گفت نه من پيش از او زاييده‌ام * بىز ريشى بىجهان را ديده‌ام
گفت ريشت شد سپيد از حال گشت * خوى زشت تو نگرديده‌ست وشت
او پس از تو زاد و از تو بگذريد * تو چنين خشكى ز سوداى ثريد
تو بر آن رنگى كه اول زاده‌اى * يك قدم ز آن پيشتر ننهاده‌اى
همچنان دوغى ترش در معدنى * خود نكردى زو مخلص روغنى
هم خميرى خمره‌ى طينه درى * گر چه عمرى در تنور آذرى
چون حشيشى پا به گل بر پشته‌اى * گر چه از باد هوس سر گشته‌اى

[ هواپرستان در دايره‌اى بسته بسر برند ]

همچو قوم موسى اندر حر تيه * مانده‌اى بر جاى چل سال اى سفيه
مىروى هر روز تا شب هروله * خويش مىبينى در اول مرحله
نگذرى زين بعد سيصد ساله تو * تا كه دارى عشق آن گوساله تو
تا خيال عجل از جانشان نرفت * بد بر ايشان تيه چون گرداب تفت
غير اين عجلى كز او يابيده‌اى * بىنهايت لطف و نعمت ديده‌اى
گاو طبعى ز آن نكوييهاى زفت * از دلت در عشق اين گوساله رفت
بارى اكنون تو ز هر جزوت بپرس * صد زبان دارند اين اجزاى خرس
ذكر نعمتهاى رزاق جهان * كه نهان شد آن در اوراق زمان

[ ضرورت خودكاوى ]

روز و شب افسانه جويانى تو چست * جزو جزو تو فسانه گوى تست

[ اعضا و جوارح ما نماد الطاف ربانى است ]

جزو جزوت تا برسته‌ست از عدم * چند شادى ديده‌اند و چند غم
ز انكه بىلذت نرويد هيچ جزو * بلكه لاغر گردد از هر پيچ جزو
جزو ماند و آن خوشى از ياد رفت * بل نرفت آن خفيه شد از پنج و هفت