تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 884

مساهمون:

ص٨٨٤

جواب دادن قاضى صوفى را

[ سبب ابتلاى بندگان ]

گفت قاضى گر نبودى امر مر * ور نبودى خوب و زشت و سنگ و در
ور نبودى نفس و شيطان و هوا * ور نبودى زخم و چاليش و وغا
پس به چه نام و لقب خواندى ملك * بندگان خويش را اى منتهك
چون بگفتى اى صبور و اى حليم * چون بگفتى اى شجاع و اى حكيم
صابرين و صادقين و منفقين * چون بدى بىرهزن و ديو لعين
رستم و حمزه و مخنث يك بدى * علم و حكمت باطل و مندك بدى
علم و حكمت بهر راه و بىرهى است * چون همه ره باشد آن حكمت تهى است
بهر اين دكان طبع شوره آب * هر دو عالم را روا دارى خراب
من همىدانم كه تو پاكى نه خام * وين سؤالت هست از بهر عوام

[ فراق از حق ، بدترين عذاب است ]

جور دوران و هر آن رنجى كه هست * سهلتر از بعد حق و غفلت است
ز انكه اينها بگذرند آن نگذرد * دولت آن دارد كه جان آگه برد

حكايت در تقرير آن كه صبر در رنج كار سهلتر از صبر در فراق يار بود

[ حكايت در اينكه رنج ترك شهوات از رنج فراق حق ، سخت‌تر نيست ]

آن يكى زن شوى خود را گفت هى * اى مروت را به يكره كرده طى
هيچ تيمارم نمىدارى چرا * تا به كى باشم در اين خوارى چرا
گفت شو من نفقه چاره مىكنم * گر چه عورم دست و پايى مىزنم
نفقه و كسوه است واجب اى صنم * از منت اين هر دو هست و نيست گم
آستين پيرهن بنمود زن * بس درشت و پر وسخ بد پيرهن
گفت از سختى تنم را مىخورد * كس كسى را كسوه زين سان آورد
گفت اى زن يك سؤالت مىكنم * مرد درويشم همين آمد فنم
اين درشت است و غليظ و ناپسند * ليك بنديش اى زن انديشه‌مند
اين درشت و زشت‌تر يا خود طلاق * اين ترا مكروه‌تر يا خود فراق

[ استنتاج از حكايت اخير : تلخى پرهيز از هواهاى نفسانى از تلخى فراق حق ، بيشتر نيست ]

همچنان اى خواجه‌ى تشنيع زن * از بلا و فقر و از رنج و محن
لا شك اين ترك هوا تلخى ده است * ليك از تلخى بعد حق به است
گر جهاد و صوم سخت است و خشن * ليك اين بهتر ز بعد ممتحن
رنج كى ماند دمى كه ذو المنن * گويدت چونى تو اى رنجور من
ور نگويد كت نه آن فهم و فن است * ليك آن ذوق تو پرسش كردن است

[ ارتباط قلبى ميان افراد ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 884 | جلال الدين الرومي