تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 882

مساهمون:

ص٨٨٢
پس سوم بار از قبا دزديد شاخ * كه ز خنده‌ش يافت ميدان فراخ
چون چهارم بار آن ترك خطا * لاغ از آن استا همىكرد اقتضا
رحم آمد بر وى آن استاد را * كرد در باقى فن و بىداد را
گفت مولع گشت اين مفتون در اين * بىخبر كاين چه خسار است و غبين
بوسه افشان كرد بر استاد او * كه به من بهر خدا افسانه گو

[ استنتاج از حكايت خياط : عمر خود را تلف مكن ]

اى فسانه گشته و محو از وجود * چند افسانه بخواهى آزمود
خندمين‌تر از تو هيچ افسانه نيست * بر لب گور خراب خويش ايست
اى فرو رفته به گور جهل و شك * چند جويى لاغ و دستان فلك
تا به كى نوشى تو عشوه‌ى اين جهان * كه نه عقلت ماند بر قانون نه جان

[ مواظب بازىهاى روزگار باش ]

لاغ اين چرخ نديم كرد و مرد * آب روى صد هزاران چون تو برد
مىدرد مىدوزد اين درزى عام * جامه‌ى صد سالگان طفل خام
لاغ او گر باغها را داد داد * چون دى آمد داده را بر باد داد
پيره طفلان شسته پيشش بهر كد * تا به سعد و نحس او لاغى كند

گفتن درزى ترك را هى خاموش كه اگر مضاحك دگر گويم قبات تنگ آيد

گفت درزىاى طواشى بر گذر * واى بر تو گر كنم لاغى دگر
پس قبايت تنگ آيد باز پس * اين كند با خويشتن خود هيچ كس
خنده‌ى چه رمزى ار دانستيى * تو بجاى خنده خون بگرستيى

بيان آن كه بىكاران و افسانه جويان مثل آن ترك‌اند و عالم غرار غدار همچو آن درزى و شهوات و زنان مضاحك گفتن اين دنياست و عمر همچو آن اطلس پيش اين درزى جهت قباى بقا و لباس تقوى ساختن

[ دنيا ، عمر آدميان را هدر مىدهد ]

اطلس عمرت به مقراض شهور * برده پاره پاره خياط غرور
تو تمنا مىبرى كاختر مدام * لاغ كردى سعد بودى بر دوام
سخت مىتولى ز تربيعات او * و ز دلال و كينه و آفات او