تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 879

مساهمون:

ص٨٧٩
بد گمانى نعل معكوس وى است * گر چه هر جزويش جاسوس وى است
بل حقيقت در حقيقت غرقه شد * زين سبب هفتاد بل صد فرقه شد
با تو قلماشيت خواهم گفت هان * صوفيا خوش پهن بگشا گوش جان

[ ابتلاى الهى ، رشد دهنده است ]

مر ترا هر زخم كايد ز آسمان * منتظر مىباش خلعت بعد از آن
كاو نه آن شاه است كت سيلى زند * پس نبخشد تاج و تخت مستند
جمله دنيا را پر پشه بها * سيليى را رشوت بىمنتها
گردنت زين طوق زرين جهان * چست در دزد و ز حق سيلى ستان
آن قفاها كانبيا برداشتند * ز آن بلا سرهاى خود افراشتند

[ شرط رشد دهندگى ابتلاهاى الهى ، رضا يا صبر بنده است ]

ليك حاضر باش در خود اى فتى * تا به خانه او بيابد مر ترا
ور نه خلعت را برد او باز پس * كه نيابيدم به خانه هيچ كس

باز سؤال كردن صوفى از آن قاضى

[ در اينكه چرا دنيا آميزه‌اى از شيرينى و تلخى است ؟ و چرا دنيا به طور خالص ، شيرينى نيست ؟ ]

گفت آن صوفى چه بودى كاين جهان * ابروى رحمت گشادى جاودان
هر دمى شورى نياوردى به پيش * بر نيآوردى ز تلوينهاش نيش
شب ندزديدى چراغ روز را * دى نبردى باغ عيش آموز را
جام صحت را نبودى سنگ تب * ايمنى را خوف نآوردى كرب
خود چه كم گشتى ز جود و رحمتش * گر نبودى خرخشه در نعمتش

جواب قاضى سؤال صوفى را و قصه‌ى ترك و درزى را مثل آوردن

[ حكايت در بيان اينكه دنيا با جاذبه‌هاى خود ، عمر دنيا طلبان را به پايان مىرساند ]

گفت قاضى بس تهى رو صوفيى * خالى از فطنت چو كاف كوفيى
تو بنشنيدى كه آن پر قند لب * غدر خياطان همىگفتى به شب
خلق را در دزدى آن طايفه * مىنمود افسانه‌هاى سالفه
قصه‌ى پاره ربايى در برين * مى حكايت كرد او با آن و اين
در سمر مىخواند درزى نامه‌اى * گرد او جمع آمده هنگامه‌اى
مستمع چون يافت جاذب ز آن وفود * جمله اجزايش حكايت گشته بود