قال النَّبىّ عليه السلام ان اللَّه يلقن الحكمة على لسان الواعظين به قدر همم المستمعين
[ مستمع ، صاحب سخن را بر سر كار آورد ]
جذب سمع است ار كسى را خوش لبى است * گرمى و جد معلم از صبى است
[ چند تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
چنگيى را كاو نوازد بيست و چار * چون نيابد گوش گردد چنگ بار
نه حراره يادش آيد نه غزل * نه ده انگشتش بجنبد در عمل
گر نبودى گوشهاى غيب گير * وحى نآوردى ز گردون يك بشير
ور نبودى ديدههاى صنع بين * نه فلك گشتى نه خنديدى زمين
آن دم لولاك اين باشد كه كار * از براى چشم تيز است و نظار
عامه را از عشق هم خوابه و طبق * كى بود پرواى عشق صنع حق
آب تتماجى نريزى در تغار * تا سگى چندى نباشد طعمه خوار
رو سگ كهف خداونديش باش * تا رهاند زين تغارت اصطفاش
[ ادامهء حكايت خياط طرّار و ترك ختا ]
چون كه دزديهاى بىرحمانه گفت * كه كنند آن در زيان اندر نهفت
اندر آن هنگامه تركى از خطا * سخت طيره شد ز كشف آن غطا
شب چو روز رستخيز آن رازها * كشف مىكرد از پى اهل نهى
هر كجا آيى تو در جنگى فراز * بينى آن جا دو عدو در كشف راز
آن زمان را محشر مذكور دان * و آن گلوى رازگو را صور دان
كه خدا اسباب خشمى ساخته است * و آن فضايح را به كوى انداخته است
بس كه غدر درزيان را ذكر كرد * حيف آمد ترك را و خشم و درد
گفت اى قصاص در شهر شما * كيست استاتر در اين مكر و دغا
دعوىكردن ترك و گرو بستن او كه درزى از من چيزى نتواند بردن
گفت خياطى است نامش پور شش * اندرين چستى و دزدى خلق كش
گفت من ضامن كه با صد اضطراب * او نيارد برد پيشم رشته تاب
پس بگفتندش كه از تو چيست تر * مات او گشتند در دعوى مپر
رو به عقل خود چنين غره مباش * كه شوى ياوه تو در تزويرهاش