تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 878

مساهمون:

ص٨٧٨
چون همه انوار از شمس بقاست * صبح صادق صبح كاذب از چه خاست
چون ز يك سرمه ست ناظر را كحل * از چه آمد راست بينى و حول
چون كه دار الضرب را سلطان خداست * نقد را چون ضرب خوب و نارواست
چون خدا فرمود ره را راه من * اين خفير از چيست و آن يك راه زن
از يك اشكم چون رسد حر و سفيه * چون يقين شد الولد سر ابيه
وحدتى كه ديد با چندين هزار * صد هزاران جنبش از عين قرار

جواب گفتن آن قاضى صوفى را

گفت قاضى صوفيا خيره مشو * يك مثالى در بيان اين شنو
همچنان كه بىقرارى عاشقان * حاصل آمد از قرار دلستان
او چو كه در ناز ثابت آمده * عاشقان چون برگها لرزان شده
خنده‌ى او گريه‌ها انگيخته * آب رويش آبروها ريخته

[ موجودات دنيا همچو كف آب‌اند ]

اين همه چون و چگونه چون زبد * بر سر درياى بىچون مىطپد

[ خداوند ، نه ضد دارد و نه همتا ]

ضد و ندش نيست در ذات و عمل * ز آن بپوشيدند هستيها حلل
ضد ، ضد را بود و هستى كى دهد * بلك ازو بگريزد و بيرون جهد
ند چه بود مثل مثل نيك و بد * مثل مثل خويشتن را كى كند

[ استدلال بر يكتايى مبدأ ]

چون كه دو مثل آمدند اى متقى * اين چه اوليتر از آن در خالقى

[ موجودات متضاد جهان ، جلوه‌اى از تجليات حق‌اند ]

بر شمار برگ بستان ضد و ند * چون كفى بر بحر بىند است و ضد

[ خداوند ، منزّه از كيفيت است ]

بىچگونه بين تو برد و مات بحر * چون چگونه گنجد اندر ذات بحر
كمترين لعبت او جان تست * اين چگونه و چون جان كى شد درست

[ حقيقت خدا بر عقول ، پوشيده است ]

پس چنان بحرى كه در هر قطر آن * از بدن ناشى تر آمد عقل و جان
كى بگنجد در مضيق چند و چون * عقل كل آن جاست از لا يعلمون
عقل گويد مر جسد را كاى جماد * بوى بردى هيچ از آن بحر معاد
جسم گويد من يقين سايه‌ى توام * يارى از سايه كه جويد جان عم
عقل گويد كاين نه آن حيرت سراست * كه سزا گستاخ‌تر از ناسزاست

[ روشن بينان ، در ذرّات نيز جلوهء حق را مىبينند ]

اندر اينجا آفتاب انورى * خدمت ذره كند چون چاكرى
شير اين سو پيش آهو سر نهد * باز اينجا نزد تيهو پر نهد

[ التماس دعاى پيامبر ( ص ) از فقيران ]

اين ترا باور نيايد مصطفى * چون ز مسكينان همىجويد دعا
گر بگويى از پى تعليم بود * عين تجهيل از چه رو تفهيم بود
بلكه مىداند كه گنج شاهوار * در خرابيها نهد آن شهريار

[ ظاهر بينان از باطن شكوهمند روشن بينان ، بىخبرند ]