اين دلم باغ است و چشمم ابروش * ابر گريد باغ خندد شاد و خوش
سال قحط از آفتاب خيره خند * باغها در مرگ و جان كندن رسند
ز امر حق و ابكوا كثيرا خواندهاى * چون سر بريان چه خندان ماندهاى
روشنى خانه باشى همچو شمع * گر فرو پاشى تو همچون شمع دمع
آن ترش رويى مادر يا پدر * حافظ فرزند شد از هر ضرر
[ غم عميق ، برتر از شادىهاى بچّهگانه ]
ذوق خنده ديدهاى اى خيره خند * ذوق گريه بين كه هست آن كان قند
چون جهنم گريه آرد ياد آن * پس جهنم خوشتر آيد از جنان
خندهها در گريهها آمد كتيم * گنج در ويرانهها جو اى سليم
ذوق در غمهاست پى گم كردهاند * آب حيوان را به ظلمت بردهاند
باژگونه نعل در ره تا رباط * چشمها را چار كن در احتياط
[ لزوم سلوك با ياران همدل ]
چشمها را چار كن در اعتبار * يار كن با چشم خود دو چشم يار
أَمْرُهُمْ شُورى بخوان اندر صحف * يار را باش و مگوش از ناز اف
يار باشد راه را پشت و پناه * چون كه نيكو بنگرى يار است راه
[ ضرورت سكوت و خاموشى در جمع ]
چون كه در ياران رسى خامش نشين * اندر آن حلقه مكن خود را نگين
در نماز جمعه بنگر خوش به هوش * جمله جمعند و يك انديش و خموش
رختها را سوى خاموشى كشان * چون نشان جويى مكن خود را نشان
گفت پيغمبر كه در بحر هموم * در دلالت دان تو ياران را نجوم
چشم در استارگان نه ره بجو * نطق تشويش نظر باشد مگو
[ در گفتن سخنان عالى نيز صرفهجويى كن ]
گر دو حرف صدق گويى اى فلان * گفت تيره در تبع گردد روان
اين نخواندى كالكلام اى مستهام * فى شجون جره جر الكلام
هين مشو شارع در آن حرف رشد * كه سخن زو مر سخن را مىكشد
نيست در ضبطت چو بگشادى دهان * از پى صافى شود تيره روان
آن كه معصوم ره وحى خداست * چون همه صاف است بگشايد رواست
ز انكه ما ينطق رسول بالهوى * كى هوا زايد ز معصوم خدا
خويشتن را ساز منطيقى ز حال * تا نگردى همچو من سخرهى مقال
سؤال كردن آن صوفى قاضى را
[ چگونگى ظهور كثرت از وحدت ]
گفت صوفى چون ز يك كان است زر * اين چرا نفع است و آن ديگر ضرر
چون كه جمله از يكى دست آمده ست * اين چرا هشيار و آن مست آمده ست
چون ز يك درياست اين جوها روان * اين چرا نوش است و آن زهر دهان