تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 876

مساهمون:

ص٨٧٦
فرق بسيار است بين النفختين * اين همه زين است و آن سر جمله شين
اين حيات از وى بريد و شد مضر * و آن حيات از نفخ حق شد مستمر
اين دم آن دم نيست كايد آن به شرح * هين بر آ زين قعر چه بالاى صرح

[ ادامهء حكايت رنجور و طبيب ]

نيستش بر خر نشاندن مجتهد * نقش هيزم را كسى بر خر نهد
بر نشست او نه پشت خر سزد * پشت تابوتيش اوليتر سزد

[ مفهوم ظلم ]

ظلم چه بود وضع غير موضعش * هين مكن در غير موضع ضايعش

[ ادامهء حكايت رنجور و طبيب ]

گفت صوفى پس روا دارى كه او * سيلىام زد بىقصاص و بىتسو
اين روا باشد كه خر خرسى قلاش * صوفيان را صفع اندازد به لاش
گفت قاضى تو چه دارى بيش و كم * گفت دارم در جهان من شش درم
گفت قاضى سه درم تو خرج كن * آن سه ديگر را به او ده بىسخن
زار و رنجور است و درويش و ضعيف * سه درم در بايدش تره و رغيف
بر قفاى قاضى افتادش نظر * از قفاى صوفى آن بد خوبتر
راست مىكرد از پى سيليش دست * كه قصاص سيلىام ارزان شده است
سوى گوش قاضى آمد بهر راز * سيليى آورد قاضى را فراز
گفت هر شش را بياريد اى دو خصم * من شوم آزاد بىخرخاش و وصم

طيره شدن قاضى از سيلى درويش و سرزنش كردن صوفى قاضى را

گشت قاضى طيره صوفى گفت هى * حكم تو عدل است لا شك نيست غى
آن چه نپسندى به خود اى شيخ دين * چون پسندى بر برادر اى امين
اين ندانى كه پى من چه كنى * هم در آن چه عاقبت خود افكنى
من حفر بئرا نخواندى از خبر * آن چه خواندى كن عمل جان پدر
اين يكى حكمت چنين بد در قضا * كه ترا آورد سيلى بر قفا
واى بر احكام ديگرهاى تو * تا چه آرد بر سر و بر پاى تو
ظالمى را رحم آرى از كرم * كه براى نفقه بادت سه درم
دست ظالم را ببر چه جاى آن * كه به دست او نهى حكم و عنان
تو بدان بز مانى اى مجهول داد * كه نژاد گرگ را او شير داد

جواب دادن قاضى صوفى را

[ حكمت‌هاى رضا به قضا ]

گفت قاضى واجب آيدمان رضا * هر قفا و هر جفا كارد قضا
خوش دلم در باطن از حكم زبر * گر چه شد رويم ترش كالحق مر

[ رضا به قضا به زبان تمثيل ]