تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 875

مساهمون:

ص٨٧٥
ور پدر زد او براى خود زده ست * لاجرم از خون بها دادن نرست
پس خودى را سر ببر اى ذو الفقار * بىخودى شو فانيى درويش‌وار
چون شدى بىخود هر آن چه تو كنى * ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ايمنى
آن ضمان بر حق بود نه بر امين * هست تفصيلش به فقه اندر مبين

[ مثنوى ، دكان فقر است ]

هر دكانى راست سودايى دگر * مثنوى دكان فقر است اى پسر

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

در دكان كفشگر چرم است خوب * قالب كفش است اگر بينى تو چوب
پيش بزازان قز و ادكن بود * بهر گز باشد اگر آهن بود

[ مثنوى ، دكان وحدت است ]

مثنوى ما دكان وحدت است * غير واحد هر چه بينى آن بت است

[ سبب آنكه مثنوى ، آكنده از تمثيلات و حكايات است ]

بت ستودن بهر دام عامه را * همچنان دان كالغرانيق العلى
خواندش در سوره‌ى و النجم زود * ليك آن فتنه بد از سوره نبود
جمله كفار آن زمان ساجد شدند * هم سرى بود آن كه سر بر در زدند
بعد از اين حرفى است پيچا پيچ و دور * با سليمان باش و ديوان را مشور

[ ادامهء حكايت رنجور و طبيب ]

هين حديث صوفى و قاضى بيار * و آن ستمكار ضعيف زار زار
گفت قاضى ثبت العرش اى پسر * تا بر او نقشى كنم از خير و شر
كو زننده كو محل انتقام * اين خيالى گشته است اندر سقام
شرع بهر زندگان و اغنياست * شرع بر اصحاب گورستان كجاست
آن گروهى كز فقيرى بىسرند * صد جهت ز آن مردگان فانىترند

[ مرگ اختيارى ]

مرده از يك روست فانى در گزند * صوفيان از صد جهت فانى شدند
مرگ يك قتل است و اين سيصد هزار * هر يكى را خونبهايى بىشمار
گر چه كشت اين قوم را حق بارها * ريخت بهر خونبها انبارها
همچو جرجيس‌اند هر يك در سرار * كشته گشته زنده گشته شصت بار
كشته از ذوق سنان دادگر * مىبسوزد كه بزن زخمى دگر
و الله از عشق وجود جان پرست * كشته بر قتل دوم عاشق‌تر است

[ ادامهء حكايت رنجور و طبيب ]

گفت قاضى من قضا دار حىام * حاكم اصحاب گورستان كىام
اين به صورت گر نه در گور است پست * گورها در دودمانش آمده ست
بس بديدى مرده اندر گور تو * گور را در مرده بين اى كور تو
گر ز گورى خشت بر تو اوفتاد * عاقلان از گور كى خواهند داد
گرد خشم و كينه‌ى مرده مگرد * هين مكن با نقش گرمابه نبرد
شكر كن كه زنده‌اى بر تو نزد * كان كه زنده رد كند حق كرد رد
خشم احيا خشم حق و زخم اوست * كه به حق زنده ست آن پاكيزه پوست

[ بقاى باللّه به زبان تمثيل ]

حق بكشت او را و در پاچه ش دميد * زود قصابانه پوست از وى كشيد
نفخ در وى باقى آمد تا مآب * نفخ حق نبود چو نفخه‌ى آن قصاب