تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 874

مساهمون:

ص٨٧٤
چون نمىتانست كف بر خصم زد * عزمش آن شد كش سوى قاضى برد
كه ترازوى حق است و كيله‌اش * مخلص است از مكر ديو و حيله‌اش
هست او مقراض احقاد و جدال * قاطع جنگ دو خصم و قيل و قال
ديو در شيشه كند افسون او * فتنه‌ها ساكن كند قانون او
چون ترازو ديد خصم پر طمع * سركشى بگذارد و گردد تبع
ور ترازو نيست گر افزون دهيش * از قسم راضى نگردد آگهيش
هست قاضى رحمت و دفع ستيز * قطره‌اى از بحر عدل رستخيز
قطره گر چه خرد و كوته پا بود * لطف آب بحر از او پيدا بود
از غبار ار پاك دارى كله را * تو ز يك قطره ببينى دجله را
جزوها بر حال كلها شاهد است * تا شفق غماز خورشيد آمده ست
آن قسم بر جسم احمد راند حق * آن چه فرموده ست كلا و الشفق
مور بر دانه چرا لرزان بدى * گر از آن يك دانه خرمن دان بدى
بر سر حرف آ كه صوفى بىدل است * در مكافات جفا مستعجل است
اى تو كرده ظلمها چون خوش دلى * از تقاضاى مكافى غافلى
يا فراموشت شده ست از كرده‌هات * كه فرو آويخت غفلت پرده‌هات
گر نه خصميهاستى اندر قفات * جرم گردون رشك بردى بر صفات
ليك محبوسى براى آن حقوق * اندك اندك عذر مىخواه از عقوق
تا به يك بارت نگيرد محتسب * آب خود روشن كن اكنون با محب
رفت صوفى سوى آن سيلى زنش * دست زد چون مدعى در دامنش
اندر آوردش بر قاضى كشان * كاين خر ادبار را بر خر نشان
يا به زخم دره او را ده جزا * آن چنان كه راى تو بيند سزا
كان كه از زجر تو ميرد در دمار * بر تو تاوان نيست آن باشد جبار
در حد و تعزير قاضى هر كه مرد * نيست بر قاضى ضمان كاو نيست خرد
نايب حق است و سايه‌ى عدل حق * آينه‌ى هر مستحق و مستحق
كاو ادب از بهر مظلومى كند * نه براى عرض و خشم و دخل خود
چون براى حق و روز آجله ست * گر خطايى شد ديت بر عاقله است
آن كه بهر خود زند او ضامن است * وان كه بهر حق زند او آمن است
گر پدر زد مر پسر را او بمرد * آن پدر را خون بها بايد شمرد
ز انكه او را بهر كار خويش زد * خدمت او هست واجب بر ولد
چون معلم زد صبى را شد تلف * بر معلم نيست چيزى لا تخف
كان معلم نايب افتاد و امين * هر امين را هست حكمش همچنين
نيست واجب خدمت استا بر او * پس نبود استا به زجرش كار جو