تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 873

مساهمون:

ص٨٧٣
هين ببين كز تو نظر آيد به كار * باقيت شحمى و لحمى پود و تار
شحم تو در شمعها نفزود تاب * لحم تو مخمور را نامد كباب
در گداز اين جمله تن را در بصر * در نظر رو در نظر رو در نظر

[ مراتب مختلف ديد و بصيرت مردم ]

يك نظر دو گز همىبيند ز راه * يك نظر دو كون ديد و روى شاه
در ميان اين دو فرقى بىشمار * سرمه جو و الله اعلم بالسرار

[ مقام فنا ]

چون شنيدى شرح بحر نيستى * كوش دايم تا بر اين بحر ايستى
چون كه اصل كارگاه آن نيستى است * كه خلا و بىنشان است و تهى است
جمله استادان پى اظهار كار * نيستى جويند و جاى انكسار
لاجرم استاد استادان صمد * كارگاهش نيستى و لا بود
هر كجا اين نيستى افزون تر است * كار حق و كارگاهش آن سر است
نيستى چون هست بالايين طبق * بر همه بردند درويشان سبق
خاصه درويشى كه شد بىجسم و مال * كار فقر جسم دارد نه سؤال
سائل آن باشد كه مال او گداخت * قانع آن باشد كه جسم خويش باخت
پس ز درد اكنون شكايت بر مدار * كاوست سوى نيست اسبى راهوار

[ ذكر حق ، انديشهء منجمد را سيّال مىكند ]

اين قدر گفتيم باقى فكر كن * فكر اگر جامد بود رو ذكر كن
ذكر آرد فكر را در اهتزاز * ذكر را خورشيد اين افسرده ساز

[ جذبهء الهى ، مهمترين اصل در سلوك است ]

اصل خود جذب است ليك اى خواجه‌تاش * كار كن موقوف آن جذبه مباش
ز انكه ترك كار چون نازى بود * ناز كى در خورد جان‌بازى بود
نه قبول انديش نه رد اى غلام * امر را و نهى را مىبين مدام
مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش * چون بديدى صبح شمع آن گه بكش

[ روشن بينى عارفان ]

چشمها چون شد گذاره نور اوست * مغزها مىبيند او در عين پوست
بيند اندر ذره خورشيد بقا * بيند اندر قطره كل بحر را

[ حكايت صوفى و قاضى ]

بار ديگر رجوع كردن به قصه‌ى صوفى و قاضى

گفت صوفى در قصاص يك قفا * سر نشايد باد دادن از عمى
خرقه‌ى تسليم اندر كردنم * بر من آسان كرد سيلى خوردنم
ديد صوفى خصم خود را سخت زار * گفت اگر مشتش زنم من خصم‌وار
او به يك مشتم بريزد چون رصاص * شاه فرمايد مرا زجر و قصاص
خيمه ويران است و بشكسته وتد * او بهانه مىجود تا در فتد
بهر اين مرده دريغ آيد دريغ * كه قصاصم افتد اندر زير تيغ
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 873 | جلال الدين الرومي