مر پدر را گويد آن مادر چهار * كه ز مكتب بچهام شد بس نزار
از زن ديگر گرش آورديى * بر وى اين جور و جفا كم كرديى
از جز تو گر بدى اين بچهام * اين فشار آن زن بگفتى نيز هم
هين بجه زين مادر و تيباى او * سيلى بابا به از حلواى او
هست مادر نفس و بابا عقل راد * اولش تنگى و آخر صد گشاد
[ مناجات ]
اى دهندهى عقلها فرياد رس * تا نخواهى تو نخواهد هيچ كس
هم طلب از تست و هم آن نيكويى * ما كييم اول تويى آخر تويى
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش * ما همه لاشيم با چندين تراش
زين حواله رغبت افزا در سجود * كاهلى جبر مفرست و خمود
[ جبر در معنى مثبت و منفى آن ]
جبر باشد پر و بال كاملان * جبر هم زندان و بند كاهلان
[ دو تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
همچو آب نيل دان اين جبر را * آب مومن را و خون مر گبر را
بال بازان را سوى سلطان برد * بال زاغان را به گورستان برد
[ فقر و فناى عارفانه ]
باز گرد اكنون تو در شرح عدم * كه چو پازهر است و پنداريش سم
همچو هندو بچه هين اى خواجهتاش * رو ز محمود عدم ترسان مباش
از وجودى ترس كاكنون در ويى * آن خيالت لاشى و تو لاشيى
لاشيى بر لاشيى عاشق شده ست * هيچ نى مر هيچ نى را ره زده ست
چون برون شد اين خيالات از ميان * گشت نامعقول تو بر تو عيان
ليس للماضين هم الموت انما لهم حسره الفوت
[ حسرت مردم بر فرصتهاى از دست رفته ]
راست گفته ست آن سپهدار بشر * كه هر آن كه كرد از دنيا گذر
نيستش درد و دريغ و غبن موت * بلكه هستش صد دريغ از بهر فوت
كه چرا قبله نكردم مرگ را * مخزن هر دولت و هر برگ را
قبله كردم من همه عمر از حول * آن خيالاتى كه گم شد در اجل
حسرت آن مردگان از مرگ نيست * ز آنست كاندر نقشها كرديم ايست
ما نديديم اين كه آن نقش است و كف * كف ز دريا جنبد و يابد علف
چون كه بحر افكند كفها را به بر * تو به گورستان رو آن كفها نگر
[ موجودات جهان ، مانند كف آباند ]
پس بگو كو جنبش و جولانتان * بحر افكنده ست در بحرانتان
تا بگويندت به لب نى بل به حال * كه ز دريا كن نه از ما اين سؤال
نقش چون كف كى بجنبد بىز موج * خاك بىبادى كجا آيد بر اوج
چون غبار نقش ديدى باد بين * كف چو ديدى قلزم ايجاد بين