تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 869

مساهمون:

ص٨٦٩
اوش لغزانيد و او را زد قفا * آن قفا واگشت و گشت اين را جزا
اوش لغزانيد سخت اندر زلق * ليك پشت و دستگيرش بود حق
كوه بود آدم اگر پر مار شد * كان ترياق است و بىاضرار شد
تو كه ترياقى ندارى ذره‌اى * از خلاص خود چرايى غره‌اى

[ توكل راستين ]

آن توكل كو خليلانه ترا * و آن كرامت چون كليمت از كجا
تا نبرد تيغت اسماعيل را * تا كنى شه راه قعر نيل را

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

گر سعيدى از مناره اوفتيد * بادش اندر جامه افتاد و رهيد
چون يقينت نيست آن بخت اى حسن * تو چرا بر باد دادى خويشتن
زين مناره صد هزاران همچو عاد * در فتادند و سر و سر باد داد
سر نگون افتادگان را زين منار * مىنگر تو صد هزار اندر هزار

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

تو رسن بازى نمىدانى يقين * شكر پاها گوى و مىرو بر زمين
پر مساز از كاغذ و از كه مپر * كه در آن سودا بسى رفته ست سر
گر چه آن صوفى پر آتش شد ز خشم * ليك او بر عاقبت انداخت چشم

[ اهميت فرجام بينى ]

اول صف بر كسى ماند به كام * كاو نگيرد دانه بيند بند دام
حبذا دو چشم پايان بين راد * كه نگه دارند تن را از فساد

[ كاملان ، آينده را به صورت شفاف مىبينند ]

آن ز پايان ديد احمد بود كاو * ديد دوزخ را همين جا مو به مو
ديد عرش و كرسى و جنات را * تا دريد او پرده‌ى غفلات را

[ رستگارى در فرجام بينى است ]

گر همىخواهى سلامت از ضرر * چشم از اول بند و پايان را نگر
تا عدمها را ببينى جمله هست * هستها را بنگرى محسوس پست
اين ببين بارى كه هر كش عقل هست * روز و شب در جستجوى نيست است

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

در گدايى طالب جودى كه نيست * بر دكانها طالب سودى كه نيست
در مزارع طالب دخلى كه نيست * در مغارس طالب نخلى كه نيست
در مدارس طالب علمى كه نيست * در صوامع طالب حلمى كه نيست

[ عارفان ، طالب هستى حقيقىاند ]

هستها را سوى پس افكنده‌اند * نيستها را طالبند و بنده‌اند
ز انكه كان و مخزن صنع خدا * نيست غير نيستى در انجلا

[ در اسرار فنا ]

پيش از اين رمزى بگفتستيم از اين * اين و آن را تو يكى بين دو مبين
گفته شد كه هر صناعت گر كه رست * در صناعت جايگاه نيست جست
جست بنا موضعى ناساخته * گشته ويران سقفها انداخته
جست سقا كوزه‌اى كش آب نيست * و آن دروگر خانه‌اى كش باب نيست
وقت صيد اندر عدم بد حمله شان * از عدم آن گه گريزان جمله شان