تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 868

مساهمون:

ص٨٦٨
قوتى كان در درونش مضمر است * چون به فعل آيد عيان و مظهر است

[ خداشناسى از طريق نشانه‌ها و آثار ]

چون به آثار اين همه پيدا شدت * چون نشد پيدا ز تاثير ايزدت
نه سببها و اثرها مغز و پوست * چون بجويى جملگى آثار اوست
دوست گيرى چيزها را از اثر * پس چرا ز آثار بخشى بىخبر

[ خدا را دوست خود بگير ]

از خيالى دوست گيرى خلق را * چون نگيرى شاه غرب و شرق را
اين سخن پايان ندارد اى قباد * حرص ما را اندر اين پايان مباد

رجوع به قصه‌ى رنجور

باز گرد و قصه‌ى رنجور گو * با طبيب آگه ستار خو
نبض او بگرفت و واقف شد ز حال * كه اميد صحت او بد محال
گفت هر چت دل بخواهد آن بكن * تا رود از جسمت اين رنج كهن
هر چه خواهد خاطر تو وامگير * تا نگردد صبر و پرهيزت زحير
صبر و پرهيز اين مرض را دان زيان * هر چه خواهد دل در آرش در ميان
اين چنين رنجور را گفت اى عمو * حق تعالى اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ
گفت رو هين خير بادت جان عم * من تماشاى لب جو مىروم
بر مراد دل همىگشت او بر آب * تا كه صحت را بيابد فتح باب
بر لب جو صوفيى بنشسته بود * دست‌ورو مىشست و پاكى مىفزود
او قفايش ديد چون تخييلى * كرد او را آرزوى سيليى
بر قفاى صوفى حمزه پرست * راست مىكرد از براى صفع دست
كآرزو را گر نرانم تا رود * آن طبيبم گفت كآن علت شود
سيلىاش اندر برم در معركه * ز انكه لا تلقوا بايدى تهلكه
تهلكه‌ست اين صبر و پرهيز اى فلان * خوش بكوبش تن مزن چون ديگران
چون زدش سيلى بر آمد يك طراق * گفت صوفى هىهى اى قواد عاق
خواست صوفى تا دو سه مشتش زند * سبلت و ريشش يكايك بر كند

[ ديگر آزارى ، بيمارى شايع در جوامع روان رنجور ]

خلق رنجور دق و بىچاره‌اند * و ز خداع ديو سيلىباره‌اند
جمله در ايذاى بىجرمان حريص * در قفاى همدگر جويان نقيص

[ جواب عمل ]

اى زننده بىگناهان را قفا * در قفاى خود نمىبينى جزا
اى هوا را طب خود پنداشته * بر ضعيفان صفع را بگماشته
بر تو خنديد آن كه گفتت اين دو است * اوست كآدم را به گندم رهنماست
كه خوريد اين دانه اى دو مستعين * بهر دارو تا تكونا خالدين