مىشود مبدل به خورشيد تموز * آن مزاج بارد برد العجوز
مىشود مبدل به سوز مريمى * شاخ لب خشكى به نخلى خرمى
[ هشدار به اهل غفلت ]
اى عجوزه چند كوشى با قضا * نقد جو اكنون رها كن ما مضى
چون رخت را نيست در خوبى اميد * خواه گلگونه نه و خواهى مداد
حكايت آن رنجور كه طبيب در او اوميد صحت نديد
[ اهميت نبض شناسى ]
آن يكى رنجور شد سوى طبيب * گفت نبضم را فرو بين اى لبيب
كه ز نبض آگه شوى بر حال دل * كه رگ دست است با دل متصل
[ احوال و رفتار ، آينهء روح است ]
چون كه دل غيب است خواهى زو مثال * زو بجو كه با دل استش اتصال
[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
باد پنهان است از چشم اى امين * در غبار و جنبش برگش ببين
كز يمين است او وزان يا از شمال * جنبش برگت بگويد وصف حال
[ حالات چشم ، آينهء روح است ]
مستى دل را نمىدانى كه كو * وصف او از نرگس مخمور جو
[ انبيا و اوليا واسطهء حق و خلقاند ]
چون ز ذات حق بعيدى وصف ذات * باز دانى از رسول و معجزات
[ احوال كاملان بر مريدان اثر مىنهد ]
معجزاتى و كراماتى خفى * بر زند بر دل ز پيران صفى
كه درونشان صد قيامت نقد هست * كمترين آن كه شود همسايه مست
[ اهميت همنشينى با اوليا ]
پس جليس اللَّه گشت آن نيك بخت * كاو به پهلوى سعيدى برد رخت
[ ايمان آوردن بدون رؤيت معجزه ، ارزشمندتر است ]
معجزهى كان بر جمادى زد اثر * يا عصا يا بحر يا شق القمر
گر اثر بر جان زند بىواسطه * متصل گردد به پنهان رابطه
بر جمادات آن اثرها عاريه ست * آن پى روح خوش متواريه ست
تا از آن جامد اثر گيرد ضمير * حبذا نان بىهيولاى خمير
حبذا خوان مسيحى بىكمى * حبذا بىباغ ميوهى مريمى
بر زند از جان كامل معجزات * بر ضمير جان طالب چون حيات
معجزه بحر است و ناقص مرغ خاك * مرغ آبى در وى ايمن از هلاك
عجز بخش جان هر نامحرمى * ليك قدرت بخش جان هم دمى
چون نيابى اين سعادت در ضمير * پس ز ظاهر هر دم استدلال گير
[ تفاوت معرفت شهودى و معرفت قياسى ]
كه اثرها بر مشاعر ظاهر است * وين اثرها از موثر مخبر است
هست پنهان معنى هر دارويى * همچو سحر و صنعت هر جادويى
چون نظر در فعل و آثارش كنى * گر چه پنهان است اظهارش كنى