رنجور شدن اين هلال و بىخبرى خواجهى او از رنجورى او از تحقير و ناشناخت ، و واقف شدن دل مصطفى عليه الصلاة و السلام از رنجورى و حال او و افتقاد و عيادت رسول عليه السلام اين هلال را
از قضا رنجور و ناقص شد هلال * مصطفى را وحى شد غماز حال
بد ز رنجوريش خواجهش بىخبر * كه بر او بد كساد و بىخطر
خفته نه روز اندر آخور محسنى * هيچ كس از حال او آگاه نى
آن كه كس بود و شهنشاه كسان * عقل صد چون قلزمش هر جا رسان
وحيش آمد رحم حق غم خوار شد * كه فلان مشتاق تو بيمار شد
مصطفى بهر هلال با شرف * رفت از بهر عيادت آن طرف
در پى خورشيد وحى آن مه دوان * و آن صحابه در پيش چون اختران
ماه مىگويد كه اصحابى نجوم * للسرى قدوه و للطاغى رجوم
مير را گفتند كان سلطان رسيد * او ز شادى بىدل و جان بر جهيد
بر گمان آن ز شادى زد دو دست * كان شهنشه بهر آن مير آمده ست
چون فرود آمد ز غرفه آن امير * جان همىافشاند پا مزد بشير
پس زمين بوس و سلام آورد او * كرد رخ را از طرب چون ورد او
گفت بسم اللَّه مشرف كن وطن * تا كه فردوسى شود اين انجمن
تا فزايد قصر من بر آسمان * كه بديدم قطب دوران زمان
گفتش از بهر عتاب آن محترم * من براى ديدن تو نامدم
گفت روحم آن تو خود روح چيست * هين بفرما كاين تجشم بهر كيست
تا شوم من خاك پاى آن كسى * كه به باغ لطف تستاش مغرسى
پس بگفتش كان هلال عرش كو * همچو مهتاب از تواضع فرش كو
آن شهى در بندگى پنهان شده * بهر جاسوسى به دنيا آمده
تو مگو كاو بنده و آخورچى ماست * اين بدان كه گنج در ويرانههاست
اى عجب چون است از سقم آن هلال * كه هزاران بدر هستش پاى مال
گفت از رنجش مرا آگاه نيست * ليك روز چند بر درگاه نيست
صحبت او با ستور و استر است * سايس است و منزلش اين آخور است