تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 862

مساهمون:

ص٨٦٢

در آمدن مصطفى عليه السلام از بهر عيادت هلال در ستورگاه آن امير و نواختن مصطفى هلال را

رفت پيغمبر به رغبت بهر او * اندر آخور و آمد اندر جستجو
بود آخور مظلم و زشت و پليد * وين همه برخاست چون الفت رسيد
بوى پيغمبر ببرد آن شير نر * همچنان كه بوى يوسف را پدر

[ تجانس روحى سبب قبول دعوت انبياست نه ديدن معجزات ]

موجب ايمان نباشد معجزات * بوى جنسيت كند جذب صفات
معجزات از بهر قهر دشمن است * بوى جنسيت پى دل بردن است
قهر گردد دشمن اما دوست نى * دوست كى گردد ببسته گردنى

[ ادامهء حكايت هلال ]

اندر آمد او ز خواب از بوى او * گفت سرگين دان درون زين گونه بو
از ميان پاى استوران بديد * دامن پاك رسول بىنديد
پس ز كنج آخور آمد غژغژان * روى بر پايش نهاد آن پهلوان
پس پيمبر روى بر رويش نهاد * بر سر و بر چشم و رويش بوسه داد
گفت يا ربا چه پنهان گوهرى * اى غريب عرش چونى خوشترى
گفت چون باشد خود آن شوريده خواب * كه در آيد در دهانش آفتاب
چون بود آن تشنه‌اى كاو گل چرد * آب بر سر بنهدش خوش مىبرد

در بيان آن كه مصطفى صلى اللَّه عليه و آله شنيد كه عيسى عليه السلام بر روى آب رفت فرمود لو ازداد يقينه لمشى على الهواء

همچو عيسى بر سرش گيرد فرات * كايمنى از غرقه در آب حيات
گويد احمد گر يقينش افزون بدى * خود هوايش مركب و مأمون بدى
همچو من كه بر هوا راكب شدم * در شب معراج مستصحب شدم
گفت چون باشد سگى كور پليد * جست او از خواب خود را شير ديد
نه چنان شيرى كه كس تيرش زند * بل ز بيمش تيغ و پيكان بشكند
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 862 | جلال الدين الرومي