تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 864

مساهمون:

ص٨٦٤
تكيه كردى بر درختان و جدار * بر شدى اى اقرعك هم قرع‌وار
اول ار شد مركبت سرو سهى * ليك آخر خشك و بىمغزى تهى
رنگ سبزت زرد شد اى قرع زود * ز انكه از گلگونه بود اصلى نبود

[ حكايت آن عجوزه ]

داستان آن عجوزه كه روى زشت خويشتن را جندره و گلگونه مىساخت و ساخته نمىشد و پذيرا نمىآمد

[ حكايت در اينكه هر كس براى خود ، كمالات تصنعى بسازد رسوا شود ]

بود كمپيرى نود ساله كلان * پر تشنج روى و رنگش زعفران
چون سر سفره رخ او توى توى * ليك در وى بود مانده عشق شوى
ريخت دندانهاش و مو چون شير شد * قد كمان و هر حسش تغيير شد
عشق شوى و شهوت و حرصش تمام * عشق صيد و پاره پاره گشته دام
مرغ بىهنگام و راه بىرهى * آتشى پر در بن ديگ تهى
عاشق ميدان و اسب و پاى نى * عاشق زمر و لب و سرناى نى

[ حرص ، زشت است و در دورهء پيرى ، زشت‌تر ]

حرص در پيرى جهودان را مباد * اى شقيى كه خداش اين حرص داد
ريخت دندانهاى سگ چون پير شد * ترك مردم كرد و سرگين گير شد
اين سگان شصت ساله را نگر * هر دمى دندان سگشان تيزتر
پير سگ را ريخت پشم از پوستين * اين سگان پير اطلس پوش بين
عشقشان و حرصشان در فرج و زر * دم‌به‌دم چون نسل سگ بين بيشتر

[ كسى كه صفات ناپسند دارد ، عمر طولانى برايش عذاب است ]

اين چنين عمرى كه مايه‌ى دوزخ است * مر قصابان غضب را مسلخ است
چون بگويندش كه عمر تو دراز * مىشود دل خوش دهانش از خنده باز
اين چنين نفرين دعا پندارد او * چشم نگشايد سرى برنارد او
گر بديدى يك سر موى از معاد * اوش گفتى اين چنين عمر تو باد

داستان آن درويش كه آن گيلانى را دعا كرد كه خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد

[ حكايت در بيان زندگىهايى كه ظاهرا شكوهمند است و در باطن پر است از پليدى و بدبختى ]

گفت يك روزى به خواجه‌ى گيليى * نان پرستى نر گدا زنبيليى
چون ستد زو نان بگفت اى مستعان * خوش به خان و مان خود بازش رسان
گفت اگر آن است خان كه ديده‌ام * حق ترا آن جا رساند اى دژم

[ سخن بايد مطابق فهم مخاطب باشد ]

هر محدث را خسان بد دل كنند * حرفش ار عالى بود نازل كنند
ز انكه قدر مستمع آيد نبا * بر قد خواجه برد درزى قبا

صفت آن عجوز

چون كه مجلس بىچنين پيغاره نيست * از حديث پست نازل چاره نيست

[ ادامهء حكايت عجوزه ]

واستان هين اين سخن را از گرو * سوى افسانه‌ى عجوزه باز رو

[ در نكوهش عمر طولانى و فقدان كمالات اخلاقى ]

چون مسن گشت و در اين ره نيست مرد * تو بنه نامش عجوز سال خورد
نه مر او را راس مال و پايه‌اى * نه پذيراى قبول مايه‌اى
نه دهنده نه پذيرنده‌ى خوشى * نه در او معنى و نه معنى كشى
نه زبان نه گوش و نه عقل و بصر * نه هش و نه بىهشى و نه فكر
نه نياز و نه جمالى بهر ناز * تو بتويش گنده مانند پياز
نه رهى ببريده او نه پاى راه * نه تبش آن قحبه را نه سوز و آه

قصه‌ى درويش كه از آن خانه هر چه مىخواست مىگفت نيست

[ حكايت در بيان اينكه درون خالى از فضائل ، مانند ويرانه است ]

سائلى آمد به سوى خانه‌اى * خشك نانه خواست يا تر نانه‌اى
گفت صاحب خانه نان اينجا كجاست * خيره‌اى كى اين دكان نانباست
گفت بارى اندكى پى هم بياب * گفت آخر نيست دكان قصاب
گفت پاره‌ى آرد ده اى كدخدا * گفت پندارى كه هست اين آسيا ؟
گفت بارى آب ده از مكرعه * گفت آخر نيست جويا مشرعه
هر چه او درخواست از نان تا سبوس * چربكى مىگفت و مىكردش فسوس
آن گدا در رفت و دامن بر كشيد * اندر آن خانه به حسبت خواست ريد
گفت هىهى گفت تن زن اى دژم * تا در اين ويرانه خود فارغ كنم
چون در اينجا نيست وجه زيستن * بر چنين خانه ببايد ريستن

[ تشبيه اوليا به پرندگان زيبا ]

چون نه‌اى بازى كه گيرى تو شكار * دست آموز شكار شهريار
نيستى طاوس با صد نقش بند * كه به نقشت چشمها روشن كنند
هم نه‌اى طوطى كه چون قندت دهند * گوش سوى گفت شيرينت نهند
هم نه‌اى بلبل كه عاشق‌وار زار * خوش بنالى در چمن يا لاله‌زار