تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 859

مساهمون:

ص٨٥٩

قصه‌ى هلال كه بنده‌ى مخلص بود خداى را ، صاحب بصيرت بىتقليد ،

پنهان شده در بندگى مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز ، چنان كه لقمان و يوسف از روى ظاهر و غير ايشان ، بنده‌اى سايس بود اميرى را و آن امير مسلمان بود اما كور ،
داند اعمى كه مادرى دارد * ليك چونى به وهم درنارد
اگر با اين دانش تعظيم اين مادر كند ممكن بود كه از عمى خلاص يابد كه إذا اراد اللَّه بعبد خيرا فتح عينى قلبه ليبصره بهما الغيب

[ حكايت در بيان اولياى مستور ]

چون شنيدى بعض اوصاف بلال * بشنو اكنون قصه‌ى ضعف هلال
از بلال او پيش بود اندر روش * خوى بد را بيش كرده بد كشش
نه چو تو پس رو كه هر دم پس‌ترى * سوى سنگى مىروى از گوهرى

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

آن چنان كان خواجه را مهمان رسيد * خواجه از ايام و سالش بر رسيد
گفت عمرت چند سال است اى پسر * باز گو و در مدزد و بر شمر
گفت هجده هفده يا خود شانزده * يا كه پانزده اى برادر خوانده
گفت واپس واپس اى خيره‌سرت * باز مىرو تا به كس مادرت

حكايت در تقرير همين سخن

[ حكايت در بيان تصعيد اميال ]

آن يكى اسبى طلب كرد از امير * گفت رو آن اسب اشهب را بگير
گفت آن را من نخواهم گفت چون * گفت او واپس رواست و بس حرون
سخت پس پس مىرود او سوى بن * گفت دمش را به سوى خانه كن
دم اين استور نفست شهوت است * زين سبب پس پس رود آن خود پرست
شهوت او را كه دم آمد ز بن * اى مبدل شهوت عقبيش كن
چون ببندى شهوتش را از رغيف * سر كند آن شهوت از عقل شريف
همچو شاخى كه ببرى از درخت * سر كند قوت ز شاخ نيك بخت