تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 863

مساهمون:

ص٨٦٣
كور بر اشكم رونده همچو مار * چشمها بگشاد در باغ و بهار
چون بود آن چون كه از چونى رهيد * در حياتستان بىچونى رسيد
گشت چونى بخش اندر لامكان * گرد خوانش جمله چونها چون سگان
او ز بىچونى دهدشان استخوان * در جنابت تن زن اين سوره مخوان
تا ز چونى غسل نارى تو تمام * تو بر اين مصحف منه كف اى غلام

[ آب معنا ، پاك كنندهء پليدىهاست ]

گر پليدم ور نظيفم اى شهان * اين نخوانم پس چه خوانم در جهان
تو مرا گويى كه از بهر ثواب * غسل ناكرده مرو در حوض آب
از برون حوض غير خاك نيست * هر كه او در حوض نايد پاك نيست
گر نباشد آبها را اين كرم * كاو پذيرد مر خبث را دم به دم
واى بر مشتاق و بر اوميد او * حسرتا بر حسرت جاويد او

[ مرشدان بايد شرح صدر داشته باشند ]

آب دارد صد كرم صد احتشام * كه پليدان را پذيرد و السلام

[ در ستايش حسام الدين چلبى ]

اى ضياء الحق حسام الدين كه نور * پاسبان تست از شر الطيور
پاسبان تست نور و ارتقاش * اى تو خورشيد مستر از خفاش

[ حق تعالى از شدت ظهور پوشيده است ]

چيست پرده پيش روى آفتاب * جز فزونى شعشعه و تيزى تاب
پرده‌ى خورشيد هم نور رب است * بىنصيب از وى خفاش است و شب است
هر دو چون در بعد و پرده مانده‌اند * يا سيه رو يا فسرده مانده‌اند
چون نبشتى بعضى از قصه‌ى هلال * داستان بدر آر اندر مقال

[ اتحاد روحى مريد و مراد ]

آن هلال و بدر دارند اتحاد * از دويى دورند و از نقص و فساد
آن هلال از نقص در باطن برى است * آن به ظاهر نقص تدريج آورى است

[ سالك ، بتدريج كمال مىيابد ]

درس گويد شب به شب تدريج را * در تانى بر دهد تفريج را
در تانى گويد اى عجول خام * پايه پايه بر توان رفتن به بام

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

ديگ را تدريج و استادانه جوش * كار نايد قليه‌ى ديوانه جوش
حق نه قادر بود بر خلق فلك * در يكى لحظه به كن بىهيچ شك
پس چرا شش روز آن را در كشيد * كل يوم الف عام اى مستفيد
خلقت طفل از چه اندر نه مه است * ز انكه تدريج از شعار آن شه است
خلقت آدم چرا چل صبح بود * اندر آن گل اندك اندك مىفزود

[ خود را در صف اهل كمال جا نزن كه رسوا شوى ]

نه چو تو اى خام كاكنون تاختى * طفلى و خود را تو شيخى ساختى
بر دويدى چون كدو فوق همه * كو ترا پاى جهاد و ملحمه