تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 856

مساهمون:

ص٨٥٦

خنديدن جهود و پنداشتن كه صديق مغبون است در اين عقد

قهقهه زد آن جهود سنگ دل * از سر افسوس و طنز و غش و غل
گفت صديقش كه اين خنده چه بود * در جواب پرسش او خنده فزود
گفت اگر جدت نبودى و غرام * در خريدارى اين اسود غلام
من ز استيزه نمىجوشيد مى * خود به عشر اينش بفروشيد مى
كاو به نزد من نيرزد نيم دانگ * تو گران كردى بهايش را به بانگ
پس جوابش داد صديق اى غبى * گوهرى دادى به جوزى چون صبى
كاو به نزد من همىارزد دو كون * من به جانش ناظرستم تو به لون
زر سرخ است او سيه تاب آمده * از براى رشك اين احمق كنده

[ با حواس نمىتوان حقيقت روح را درك كرد ]

ديده‌ى اين هفت رنگ جسمها * درنيابد زين نقاب آن روح را

[ ادامهء حكايت بلال ]

گر مكيسى كرديى در بيع بيش * دادمى من جمله ملك و مال خويش
ور مكاس افزوديى من ز اهتمام * دامنى زر كردمى از غير وام
سهل دادى ز انكه ارزان يافتى * در نديدى حقه را نشكافتى
حقه‌ى سر بسته جهل تو بداد * زود بينى كه چه غبنت اوفتاد
حقه‌ى پر لعل را دادى به باد * همچو زنگى در سيه رويى تو شاد
عاقبت وا حسرتا گويى بسى * بخت و دولت را فرو شد خود كسى
بخت با جامه‌ى غلامانه رسيد * چشم بد بختت بجز ظاهر نديد
او نمودت بندگى خويشتن * خوى زشتت كرد با او مكر و فن
اين سيه اسرار تن اسپيد را * بت پرستانه بگير اى ژاژخا
اين ترا و آن مرا برديم سود * هين لكم دين وَ لِيَ دِينِ اى جهود

[ نقد صورت‌پرستان ]

خود سزاى بت پرستان اين بود * جلش اطلس اسب او چوبين بود
همچو گور كافران پر دود و نار * وز برون بر بسته صد نقش و نگار
همچو مال ظالمان بيرون جمال * و ز درونش خون مظلوم و و بال
چون منافق از برون صوم و صلات * و ز درون خاك سياه بىنبات
همچو ابرى خاليى پر قر و قر * نه در او نفع زمين نه قوت بر
همچو وعده‌ى مكر و گفتار دروغ * آخرش رسوا و اول با فروغ

[ ادامهء حكايت بلال ]

بعد از آن بگرفت او دست بلال * آن ز زخم ضرس محنت چون خلال
شد خلالى در دهانى راه يافت * جانب شيرين زبانى مىشتافت