چون بديد آن خسته روى مصطفى * خر مغشيا فتاد او بر قفا
تا به ديرى بىخود و بىخويش ماند * چون به خويش آمد ز شادى اشك راند
مصطفايش در كنار خود كشيد * كس چه داند بخششى كاو را رسيد
چون بود مسى كه بر اكسير زد * مفلسى بر گنج پر توفير زد
ماهى پژمرده در بحر اوفتاد * كاروان گم شده زد بر رشاد
آن خطاباتى كه گفت آن دم نبى * گر زند بر شب بر آيد از شبى
روز روشن گردد آن شب چون صباح * من نتانم باز گفت آن اصطلاح
خود تو دانى كافتابى در حمل * تا چه گويد با نبات و با دقل
خود تو دانى هم كه آن آب زلال * مى چه گويد با رياحين و نهال
صنع حق با جمله اجزاى جهان * چون دم و حرف است از افسونگران
جذب يزدان با اثرها و سبب * صد سخن گويد نهان بىحرف و لب
نه كه تاثير از قدر معمول نيست * ليك تاثيرش از او معقول نيست
چون مقلد بود عقل اندر اصول * دان مقلد در فروعش اى فضول
[ نارسايى عقل جزئى در شناخت حقيقت ]
گر بپرسد عقل چون باشد مرام * گو چنان كه تو ندانى و السلام
معاتبهى مصطفى عليه الصلاة و السلام با صديق كه ترا وصيت كردم كه به شركت من بخر تو چرا بهر خود تنها خريدى و عذر او
گفت اى صديق آخر گفتمت * كه مرا انباز كن در مكرمت
گفت ما دو بندگان كوى تو * كردمش آزاد من بر روى تو
تو مرا مىدار بنده و يار غار * هيچ آزادى نخواهم زينهار
كه مرا از بندگيت آزادى است * بىتو بر من محنت و بىدادى است
اى جهان را زنده كرده ز اصطفا * خاص كرده عام را خاصه مرا
خوابها مىديد جانم در شباب * كه سلامم كرد قرص آفتاب
از زمينم بر كشيد او بر سما * همره او گشته بودم ز ارتقا
گفتم اين ماخوليا بود و محال * هيچ گردد مستحيلى وصف حال
[ وصف انسان كامل ]
چون ترا ديدم بديدم خويش را * آفرين آن آينهى خوش كيش را
چون ترا ديدم محالم حال شد * جان من مستغرق اجلال شد
چون ترا ديدم خود اى روح البلاد * مهر اين خورشيد از چشمم فتاد