تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 855

مساهمون:

ص٨٥٥
منكر بحر است و گوهرهاى او * كى بود حيوان در و پيرايه جو
در سر حيوان خدا ننهاده است * كاو بود در بند لعل و در پرست
مر خران را هيچ ديدى گوشوار * گوش و هوش خر بود در سبزه زار

[ جان انسان ، شريف است ]

احسن التقويم در و التين بخوان * كه گرامى گوهر است اى دوست جان
احسن التقويم از عرش او فزون * احسن التقويم از فكرت برون
گر بگويم قيمت اين ممتنع * من بسوزم هم بسوزد مستمع

[ ادامهء حكايت بلال ]

لب ببند اينجا و خر اين سو مران * رفت اين صديق سوى آن خران
حلقه‌ى در زد چو در را بر گشود * رفت بىخود در سراى آن جهود
بىخود و سر مست و پر آتش نشست * از دهانش بس كلام تلخ جست
كاين ولى اللَّه را چون مىزنى * اين چه حقد است اى عدوى روشنى
گر ترا صدقى است اندر دين خود * ظلم بر صادق دلت چون مىدهد
اى تو در دين جهودى ماده‌اى * كاين گمان دارى تو بر شه زاده‌اى
در همه ز آيينه‌ى كژ ساز خود * منگر اى مردود نفرين ابد
آن چه آن دم از لب صديق جست * گر بگويم گم كنى تو پاى و دست
آن ينابيع الحكم همچون فرات * از دهان او دوان از بىجهات

[ فناى بنده در حق ]

همچو از سنگى كه آبى شد روان * نه ز پهلو مايه دارد نه از ميان
اسپر خود كرده حق آن سنگ را * بر گشاده آب مينا رنگ را

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

همچنانك از چشمه‌ى چشم تو نور * او روان كرده ست بىبخل و فتور
نه ز پيه آن مايه دارد نه ز پوست * روى پوشى كرد در ايجاد دوست
در خلاى گوش باد جاذبش * مدرك صدق كلام و كاذبش
آن چه باد است اندر آن خرد استخوان * كاو پذيرد حرف و صوت قصه خوان
استخوان و باد رو پوشست و بس * در دو عالم غير يزدان نيست كس
مستمع او قائل او بىاحتجاب * ز آنك الاذنان من الرأس اى مثاب

[ ادامهء حكايت بلال ]

گفت رحمت گر همىآيد بر او * زر بده بستانش اى اكرام خو
از منش واخر چو مىسوزد دلت * بىمئونت حل نگردد مشكلت
گفت صد خدمت كنم پانصد سجود * بنده‌اى دارم نكو لكن جهود
تن سپيد و دل سياهستش بگير * در عوض ده تن سياه و دل منير
پس فرستاد و بياورد آن همام * بود الحق سخت زيبا آن غلام
آن چنان كه ماند حيران آن جهود * آن دل چون سنگش از جا رفت زود
حالت صورت پرستان اين بود * سنگشان از صورتى مومين بود
باز كرد استيزه و راضى نشد * كه بر اين افزون بده بىهيچ بد
يك نصاب نقره هم بر وى فزود * تا كه راضى گشت حرص آن جهود