قلب را كه زر ز روى او بجست * باز گشت آن زر به كان خود نشست
پس مس رسوا بماند دودوش * زو سيه روتر بماند عاشقش
[ روشن بينان به منبع زيبايى توجه دارند ]
عشق بينايان بود بر كان زر * لاجرم هر روز باشد بيشتر
[ همهء زيبايىها از جمال حضرت حق است ]
ز انكه كان را در زرى نبود شريك * مرحبا اى كان زر لا شك فيك
هر كه قلبى را كند انباز كان * وا رود زر تا به كان لامكان
عاشق و معشوق مرده ز اضطراب * مانده ماهى رفته ز آن گرداب آب
[ اصالت به روح است نه به جسم ]
عشق ربانى است خورشيد كمال * امر نور اوست خلقان چون ظلال
[ ادامهء حكايت بلال ]
مصطفى زين قصه چون خوش بر شكفت * رغبت افزون گشت او را هم به گفت
مستمع چون يافت همچون مصطفى * هر سر مويش زبانى شد جدا
مصطفى گفتش كه اكنون چاره چيست * گفت اين بنده مر او را مشترى است
هر بها كه گويد او را مىخرم * در زيان و حيف ظاهر ننگرم
كاو اسير اللَّه فى الارض آمده ست * سخرهى خشم عدو اللَّه شده ست
وصيت كردن مصطفى عليه السلام صديق را كه چون بلال را مشترى مىشوى هر آينه ايشان از ستيز بر خواهند فزود بهاى او را ، مرا در اين فضيلت شريك خود كن وكيل من باش و نيم بها از من بستان
مصطفى گفتش كه اى اقبال جو * اندر اين من مىشوم انباز تو
تو وكيلم باش نيمى بهر من * مشترى شو قبض كن از من ثمن
گفت صد خدمت كنم رفت آن زمان * سوى خانهى آن جهود بىامان
گفت با خود كز كف طفلان گهر * بس توان آسان خريدن اى پدر
[ دنياپرستان ، كودك سيرتاند ]
عقل و ايمان را از اين طفلان گول * مىخرد با ملك دنيا ديو غول
[ شيطان ، آرايندهء بدىهاست ]
آن چنان زينت دهد مردار را * كه خرد ز ايشان دو صد گلزار را
[ شيطان ، ساحر است ]
آن چنان مهتاب پيمايد به سحر * كز خسان صد كيسه بربايد به سحر
انبياشان تاجرى آموختند * پيش ايشان شمع دين افروختند
ديو و غول ساحر از سحر و نبرد * انبيا را در نظرشان زشت كرد
زشت گرداند به جادويى عدو * تا طلاق افتد ميان جفت و شو
ديدههاشان را به سحرى دوختند * تا چنين جوهر به خس بفروختند
[ ادامهء حكايت بلال ]
اين گهر از هر دو عالم برتر است * هين بخر زين طفل جاهل كاو خر است
[ در نظر نادانان ، خوب و بد يكسان است ]
پيش خر خر مهره و گوهر يكى است * آن اشك را در در و دريا شكى است