تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 853

مساهمون:

ص٨٥٣
از سوى معراج آمد مصطفى * بر بلالش حبذا لى حبذا
چون كه صديق از بلال دم درست * اين شنيد از توبه‌ى او دست شست

باز گردانيدن صديق واقعه‌ى بلال را و ظلم جهودان را بر وى و احد احد گفتن او و افزون شدن كينه‌ى جهودان و قصه كردن آن قضيه پيش مصطفى عليه الصلاة و السلام و مشورت در خريدن او از جهودان

بعد از آن صديق پيش مصطفى * گفت حال آن بلال با وفا
كان فلك پيماى ميمون بال چست * اين زمان در عشق و اندر دام تست
باز سلطان است ز آن جغدان به رنج * در حدث مدفون شدست آن زفت گنج

[ اهل دنيا بر صاحبدلان جفا مىكنند ]

جغدها بر باز استم مىكنند * پر و بالش بىگناهى مىكنند
جرم او اين است كاو باز است و بس * غير خوبى جرم يوسف چيست پس
جغد را ويرانه باشد زاد و بود * هستشان بر باز ز آن خشم جهود
كه چرا مى ياد آرى ز آن ديار * يا ز قصر و ساعد آن شهريار
در ده جغدان فضولى مىكنى * فتنه و تشويش در مىافگنى
مسكن ما را كه شد رشك اثير * تو خرابه خوانى و نام حقير
شيد آوردى كه تا جغدان ما * مر ترا سازند شاه و پيشوا
وهم و سودايى در ايشان مىتنى * نام اين فردوس ويران مىكنى
بر سرت چندان زنيم اى بد صفات * كه بگويى ترك شيد و ترهات

[ ادامهء حكايت بلال ]

پيش مشرق چار ميخش مىكنند * تن برهنه شاخ خارش مىزنند
از تنش صد جاى خون بر مىجهد * او احد مىگويد و سر مىنهد
پندها دادم كه پنهان دار دين * سر بپوشان از جهودان لعين

[ عاشق ، كشّاف اسرار است ]

عاشق است او را قيامت آمده ست * تا در توبه بر او بسته شده ست

[ عشق ، با صبر و توبه در نمىسازد ]

عاشقى و توبه يا امكان صبر * اين محالى باشد اى جان بس سطبر
توبه كرم و عشق همچون اژدها * توبه وصف خلق و آن وصف خدا

[ هر عشقى به سوى خدا راجع است ]

عشق ز اوصاف خداى بىنياز * عاشقى بر غير او باشد مجاز

[ همهء زيبايىها از جمال حضرت حق سرچشمه گرفته است ]

ز انكه آن حسن زر اندود آمده ست * ظاهرش نور اندرون دود آمده ست
چون رود نور و شود پيدا دخان * بفسرد عشق مجازى آن زمان
وا رود آن حسن سوى اصل خود * جسم ماند گنده و رسوا و بد
نور مه راجع شود هم سوى ماه * وا رود عكسش ز ديوار سياه
پس بماند آب و گل بىآن نگار * گردد آن ديوار بىمه ديووار