تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 851

مساهمون:

ص٨٥١
كه چرا تو ياد احمد مىكنى * بنده‌ى بد منكر دين منى
مىزد اندر آفتابش او به خار * او احد مىگفت بهر افتخار
تا كه صديق آن طرف بر مىگذشت * آن احد گفتن به گوش او برفت
چشم او پر آب شد دل پر عنا * ز آن احد مىيافت بوى آشنا
بعد از آن خلوت بديدش پند داد * كز جهودان خفيه مىدار اعتقاد
عالم السر است پنهان دار كام * گفت كردم توبه پيشت اى همام
روز ديگر از پگه صديق تفت * آن طرف از بهر كارى مىبرفت
باز احد بشنيد و ضرب زخم خار * بر فروزيد از دلش سوز و شرار
باز پندش داد باز او توبه كرد * عشق آمد توبه‌ى او را بخورد
توبه كردن زين نمط بسيار شد * عاقبت از توبه او بيزار شد
فاش كرد اسپرد تن را در بلا * كاى محمد اى عدوى توبه‌ها
اى تن من وى رگ من پر ز تو * توبه را گنجا كجا باشد در او
توبه را زين پس ز دل بيرون كنم * از حيات خلد توبه چون كنم

[ عشق ، قهّار است ]

عشق قهار است و من مقهور عشق * چون شكر شيرين شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اى تند باد * من چه دانم كه كجا خواهم فتاد

[ ادامهء حكايت بلال ]

گر هلالم گر بلالم مىدوم * مقتدى آفتابت مىشوم
ماه را با زفتى و زارى چه كار * در پى خورشيد پويد سايه‌وار

[ حاكميت قضاى الهى ]

با قضا هر كاو قرارى مىدهد * ريش‌خند سبلت خود مىكند

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

كاه برگى پيش باد آن گه قرار * رستخيزى و آنگهانى عزم كار

[ عشق ، قهّار است ]

گربه در انبانم اندر دست عشق * يك دمى بالا و يك دم پست عشق
او همىگرداندم بر گرد سر * نه به زير آرام دارم نه ز بر
عاشقان در سيل تند افتاده‌اند * بر قضاى عشق دل بنهاده‌اند
همچو سنگ آسيا اندر مدار * روز و شب گردان و نالان بىقرار
گردشش بر جوى جويان شاهد است * تا نگويد كس كه آن جو راكد است
گر نمىبينى تو جو را در كمين * گردش دولاب گردونى ببين

[ عاشق ، ناآرام است ]

چون قرارى نيست گردون را از او * اى دل اختروار آرامى مجو

[ عشق ، گسلندهء همهء پيوندهاست ]

گر زنى در شاخ دستى كى هلد * هر كجا پيوند سازى بگسلد

[ عشق در همهء پديده‌هاى جهان ، جارى است ]

گر نمىبينى تو تدوير قدر * در عناصر جوشش و گردش نگر
ز انكه گردشهاى آن خاشاك و كف * باشد از غليان بحر با شرف
باد سر گردان ببين اندر خروش * پيش امرش موج دريا بين به جوش
آفتاب و ماه دو گاو خراس * گرد مىگردند و مىدارند پاس
اختران هم خانه خانه مىدوند * مركب هر سعد و نحسى مىشوند