تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 850

مساهمون:

ص٨٥٠
بس سراى پر ز جمع و انبهى * پيش چشم عاقبت بينان تهى
هر كه را خواهى تو در كعبه بجو * تا برويد در زمان او پيش رو

[ خلع بدن ]

صورتى كاو فاخر و عالى بود * او ز بيت الله كى خالى بود
او بود حاضر منزه از رتاج * باقى مردم براى احتياج

[ دعاى بنده ، لبيك حق تعالى است ]

هيچ مىگويند كاين لبيكها * بىندايى مىكنيم آخر چرا
بلكه توفيقى كه لبيك آورد * هست هر لحظه ندايى از احد

[ در مراسم حج از معنويت ارواح انبيا و اوليا مدد بگير تا خود را به كمال برسانى ]

من به بو دانم كه اين قصر و سرا * بزم جان افتاد و خاكش كيميا
مس خود را بر طريق زير و بم * تا ابد بر كيميايش مىزنم
تا بجوشد زين چنين ضرب سحور * در در افشانى و بخشايش بحور

[ همهء خلايق ، مشتاق حق‌اند ]

خلق در صف قتال و كارزار * جان همىبازند بهر كردگار
آن يكى اندر بلا ايوب‌وار * و آن دگر در صابرى يعقوب‌وار
صد هزاران خلق تشنه و مستمند * بهر حق از طمع جهدى مىكنند
من هم از بهر خداوند غفور * مىزنم بر در به اوميدش سحور
مشترى خواهى كه از وى زر برى * به ز حق كى باشد اى دل مشترى

[ داد و ستد با خدا ، عجب پر سود است ! ]

مىخرد از مالت انبانى نجس * مىدهد نور ضميرى مقتبس
مىستاند اين يخ جسم فنا * مىدهد ملكى برون از وهم ما
مىستاند قطره‌ى چندى ز اشك * مىدهد كوثر كه آرد قند رشك
مىستاند آه پر سودا و دود * مىدهد هر آه را صد جاه سود
باد آهى كابر اشك چشم راند * مر خليلى را بدان اواه خواند
هين در اين بازار گرم بىنظير * كهنه‌ها به فروش و ملك نقد گير
ور ترا شكى و ريبى ره زند * تاجران انبيا را كن سند
بس كه افزود آن شهنشه بختشان * كوه نتواند كشيدن رختشان

[ حكايت احد احد گفتن بلال ]

قصه‌ى احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفى عليه السلام در آن چاشتگاهها كه خواجه‌اش از تعصب جهود به شاخه‌ى خارش مىزد پيش آفتاب حجاز ،

و از زخم خون از تن بلال بر مىجوشيد از او احد احد مىجست بىقصد او چنان كه از دردمندان ديگر ناله جهد بىقصد ، زيرا كه از درد عشق ممتلى بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود ، همچون سحره‌ى فرعون و جرجيس و غيرهم لا يعد و لا يحصى

[ حكايت در بيان اينكه عشق ، كشّاف درون است ]

تن فداى خار مىكرد آن بلال * خواجه‌اش مىزد براى گوشمال