هر كه او بىمايهى بازار رفت * عمر رفت و باز گشت او خام تفت
هى كجا بودى برادر هيچ جا * هى چه پختى بهر خوردن هيچ با
مشترى شو تا بجنبد دست من * لعل زايد معدن آبست من
مشترى گر چه كه سست و بارد است * دعوت دين كن كه دعوت وارد است
باز پران كن حمام روح گير * در ره دعوت طريق نوح گير
خدمتى مىكن براى كردگار * با قبول و رد خلقانت چه كار
داستان آن شخص كه بر در سرايى نيم شب سحورى مىزد همسايه او را گفت كه آخر نيم شب است سحر نيست و ديگر آن كه در اين سراى كسى نيست بهر كى مىزنى ، و جواب گفتن مطرب او را
[ حكايت در بيان اينكه به حقيقت دعوت كن و به اقبال و ادبار مخاطبان ، كارى نداشته باش ]
آن يكى مىزد سحورى بر درى * درگهى بود و رواق مهترى
نيم شب مىزد سحورى را به جد * گفت او را قائلى كاى مستمد
اولا وقت سحر زن اين سحور * نيم شب نبود گه اين شر و شور
ديگر آن كه فهم كن اى بو الهوس * كه در اين خانه درون خود هست كس
كس در اينجا نيست جز ديو و پرى * روزگار خود چه ياوه مىبرى
بهر گوشى مىزنى دف گوش كو * هوش بايد تا بداند هوش كو
گفت گفتى بشنو از چاكر جواب * تا نمانى در تحير و اضطراب
[ لزوم پايدارى در دعوت به حقيقت ]
گر چه هست اين دم بر تو نيم شب * نزد من نزديك شد صبح طرب
هر شكستى پيش من پيروز شد * جمله شبها پيش چشمم روز شد
پيش تو خون است آب رود نيل * نزد من خون نيست آب است اى نبيل
در حق تو آهن است آن و رخام * پيش داود نبى موم است و رام
پيش تو كه بس گران است و جماد * مطرب است او پيش داود اوستاد
پيش تو آن سنگ ريزه ساكت است * پيش احمد او فصيح و قانت است
پيش تو استون مسجد مردهاى است * پيش احمد عاشقى دل بردهاى است
[ همهء ذرات جهان ، هوشمند هستند ]
جمله اجزاى جهان پيش عوام * مرده و پيش خدا دانا و رام
[ ادامهء حكايت سحورى ]
آن چه گفتى كاندر اين خانه و سرا * نيست كس چون مىزنى اين طبل را
بهر حق اين خلق زرها مىدهند * صد اساس خير و مسجد مىنهند
مال و تن در راه حج دور دست * خوش همىبازند چون عشاق مست
هيچ مىگويند كان خانه تهى است * بلكه صاحب خانه جان مختبى است
پر همىبيند سراى دوست را * آن كه از نور إله استش ضيا