صاحب خرمن همىگويد كه هى * اى ز كورى پيش تو معدوم شى
تو ز خرمنهاى ما آن ديدهاى * كه در آن دانه به جان پيچيدهاى
[ شكوه و جلال انسان به روح حقيقت جوى او بستگى دارد ]
اى به صورت ذره كيوان را ببين * مور لنگى رو سليمان را ببين
تو نهاى اين جسم تو آن ديدهاى * وارهى از جسم گر جان ديدهاى
آدمى ديدهست باقى گوشت و پوست * هر چه چشمش ديده است آن چيز اوست
كوه را غرقه كند يك خم ز نم * چشم خم چون باز باشد سوى يم
چون به دريا راه شد از جان خم * خم با جيحون بر آورد اشتلم
ز آن سبب قُلْ گفتهى دريا بود * هر چه نطق احمدى گويا بود
گفتهى او جمله در بحر بوذ * كه دلش را بود در دريا نفوذ
[ انسان كامل ، واسطهء فيض است ]
داد دريا چون ز خم ما بود * چه عجب گر ماهيى دريا بود
[ انسان كامل ، عمق را مىبيند و انسان ناقص ، سطح را ]
چشم حس افسرد بر نقش ممر * تش ممر مىبينى و او مستقر
[ مشرب ثنويت و چندگانهپرستى ناشى از ضعف بصيرت است ]
اين دويى اوصاف ديد احول است * ور نه اول آخر آخر اول است
[ اتحاد حق و خلق ]
هى ز چه معلوم گردد اين ز بعث * بعث را جو كم كن اندر بعث بحث
شرط روز بعث اول مردن است * ز انكه بعث از مرده زنده كردن است
[ ظاهر بينان از مقام فنا مىترسند ]
جمله عالم زين غلط كردند راه * كز عدم ترسند و آن آمد پناه
[ تا از مجاز نگذرى به حقيقت نرسى ]
از كجا جوييم علم از ترك علم * از كجا جوييم سلم از ترك سلم
از كجا جوييم هست از ترك هست * از كجا جوييم سيب از ترك دست
هم تو تانى كرد يا نعم المعين * ديدهى معدوم بين را هست بين
[ سطحى بينان ، حقيقت را نتوانند ديد ]
ديدهاى كاو از عدم آمد پديد * ذات هستى را همه معدوم ديد
[ اين جهان ، ظاهرا خاموش و در باطن ، پر غلغله است ]
اين جهان منتظم محشر شود * گر دو ديده مبدل و انور شود
ز آن نمايد اين حقايق ناتمام * كه بر اين خامان بود فهمش حرام
[ با آنكه افاضات حق ، عام است ليكن بعضى ، از آن بىبهرهاند ]
نعمت جنات خوش بر دوزخى * شد محرم گر چه حق آمد سخى
در دهانش تلخ آيد شهد خلد * چون نبود از وافيان در عهد خلد
مر شما را نيز در سوداگرى * دست كى جنبد چو نبود مشترى
كى نظاره اهل به خريدن بود * آن نظاره گول گرديدن بود
پرس پرسان كاين به چند و آن به چند * از پى تعبير وقت و ريشخند
از ملولى كاله مىخواهد ز تو * نيست آن كس مشترى و كاله جو
كاله را صد بار ديد و باز داد * جامه كى پيمود او پيمود باد
كو قدوم و كر و فر مشترى * كو مزاح گنگلى سرسرى
چون كه در ملكش نباشد حبهاى * جز پى گنگل چه جويد جبهاى
در تجارت نيستش سرمايهاى * پس چه شخص زشت او چه سايهاى
مايه در بازار اين دنيا زر است * مايه آن جا عشق و دو چشم تر است