تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 839

مساهمون:

ص٨٣٩
هم تو خود را بر كنى از بيخ خواب * همچو تشنه كه شنود او بانگ آب

[ نداى الهى به همهء گوش‌ها مىرسد ، آن را بشنو ]

بانگ آبم من به گوش تشنگان * همچو باران مىرسم از آسمان
بر جه اى عاشق بر آور اضطراب * بانگ آب و تشنه و آن گاه خواب

حكايت آن عاشق كه شب بيامد بر اميد وعده‌ى معشوق بدان وثاقى كه اشاره كرده بود و بعضى از شب منتظر ماند و خوابش بربود ، معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته يافت جيبش پر جوز كرد و او را خفته گذاشت و باز گشت

[ حكايت در اينكه عاشق راستين با مدعى عاشقى تفاوت دارد ]

عاشقى بوده‌ست در ايام پيش * پاسبان عهد اندر عهد خويش
سالها در بند وصل ماه خود * شاه مات و مات شاهنشاه خود
عاقبت جوينده يابنده بود * كه فرج از صبر زاينده بود
گفت روزى يار او كامشب بيا * كه بپختم از پى تو لوبيا
در فلان حجره نشين تا نيم شب * تا بيايم نيم شب من بىطلب
مرد قربان كرد و نانها بخش كرد * چون پديد آمد مهش از زير گرد
شب در آن حجره نشست آن دوستدار * بر اميد وعده‌ى آن يار غار
بعد نصف الليل آمد يار او * صادق الوعدانه آن دل دار او
عاشق خود را فتاده خفته ديد * اندكى از آستين او دريد
گردكانى چندش اندر جيب كرد * كه تو طفلى گير اين مىباز نرد
چون سحر از خواب عاشق بر جهيد * آستين و گردكانها را بديد
گفت شاه ما همه صدق و وفاست * آن چه بر ما مىرسد آن هم ز ماست

[ عاشقان ، بيدار هستند ]

اى دل بىخواب ما زين ايمنيم * چون حرس بر بام چوبك مىزنيم

[ اندوه كاملان با اندوه دنيا طلبان از يك سنخ نيست ]

گردكان ما در اين مطحن شكست * هر چه گوييم از غم خود اندك است

[ نصايح دنيا طلبان در عاشقان عارف اثر ندارد ]

عاذلا چند اين صلاى ماجرا * پند كم ده بعد از اين ديوانه را

[ عشاق حقيقى ، هجران را بر نمىتابند ]

من نخواهم عشوه‌ى هجران شنود * آزمودم چند خواهم آزمود

[ ديوانگى ما فوق عقل ]

هر چه غير شورش و ديوانگى است * اندر اين ره دورى و بيگانگى است
هين بنه بر پايم اين زنجير را * كه دريدم سلسله‌ى تدبير را
غير آن جعد نگار مقبلم * گر دو صد زنجير آرى بگسلم

[ عشق با خودبينى در نمىسازد ]

عشق و ناموس اى برادر راست نيست * بر در ناموس اى عاشق مه‌ايست

[ لزوم ترك تعلقات ]

وقت آن آمد كه من عريان شوم * نقش بگذارم سراسر جان شوم

[ عافيت طلبىهاى دنيوى را رها كن ]