تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 836

مساهمون:

ص٨٣٦
يار را ترسان كند ز اشتر دلى * اين چنين همره عدو دان نه ولى
راه جان‌بازى است در هر غيشه‌اى * آفتى در دفع هر جان شيشه‌اى

[ وجود خطرات مختلف ، سالكان راستين را از ديگران متمايز مىكند ]

راه دين ز آن رو پر از شور و شر است * كه نه راه هر مخنث گوهر است
در ره اين ترس امتحانهاى نفوس * همچو پرويزن به تمييز سبوس

[ انبيا و اوليا ، راه سالكان را هموار كرده‌اند ]

راه چه بود پر نشان پايها * يار چه بود نردبان رايها

[ سلوك جمعى ، نشاط انگيز است ]

گيرم آن گرگت نيابد ز احتياط * بىز جمعيت نيابى آن نشاط
آن كه تنها در رهى او خوش رود * با رفيقان سير او صد تو شود
با غليظى خر ز ياران اى فقير * در نشاط آيد شود قوت پذير
هر خرى كز كاروان تنها رود * بر وى آن ره از تعب صد تو شود
چند سيخ و چند چوب افزون خورد * تا كه تنها آن بيابان را برد
مر ترا مىگويد آن خر خوش شنو * گر نه‌اى خر همچنين تنها مرو
آن كه تنها خوش رود اندر رصد * با رفيقان بىگمان خوشتر رود
هر نبيى اندر اين راه درست * معجزه بنمود و همراهان بجست

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

گر نباشد يارى ديوارها * كى بر آيد خانه‌ها و انبارها
هر يكى ديوار اگر باشد جدا * سقف چون باشد معلق در هوا
گر نباشد يارى حبر و قلم * كى فتد بر روى كاغذها رقم
اين حصيرى كه كسى مىگسترد * گر نه پيوندد به هم بادش برد
حق ز هر جنسى چو زوجين آفريد * پس نتايج شد ز جمعيت پديد

[ ادامهء حكايت صياد و پرنده ]

او بگفت و او بگفت از اهتزاز * بحثشان شد اندر اين معنى دراز
مثنوى را چابك و دل خواه كن * ماجرا را موجز و كوتاه كن
بعد از آن گفتش كه گندم آن كيست * گفت امانت از يتيم بىوصى است
مال ايتام است امانت پيش من * ز انكه پندارند ما را موتمن
گفت من مضطرم و مجروح حال * هست مردار اين زمان بر من حلال
هين به دستورى از اين گندم خورم * اى امين و پارسا و محترم

[ اضطرار ، حرام را به مباح تبديل مىكند ]

گفت مفتى ضرورت هم توى * بىضرورت گر خورى مجرم شوى
ور ضرورت هست هم پرهيز به * ور خورى بارى ضمان آن بده

[ ادامهء حكايت صياد و پرنده ]

مرغ بس در خود فرو رفت آن زمان * توسنش سر بستد از جذب عنان
چون بخورد آن گندم اندر فخ بماند * چند او ياسين و الانعام خواند

[ پشيمانى نابهنگام ، فايده ندارد ]

بعد درماندن چه افسوس و چه آه * پيش از آن بايست اين دود سياه
آن زمان كه حرص جنبيد و هوس * آن زمان مىگو كه اى فريادرس
كان زمان پيش از خرابى بصره است * بو كه بصره وارهد هم ز آن شكست
ابك لى يا باكيى يا ثاكلى * قبل هدم البصره و الموصل
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 836 | جلال الدين الرومي