تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 837

مساهمون:

ص٨٣٧
نح على قبل موتى و اعتفر * لا تنح لى بعد موتى و اصطبر
ابك لى قبل ثبورى فى النوى * بعد طوفان النوى خل البكا
آن زمان كه ديو مىشد راه زن * آن زمان بايست ياسين خواندن
پيش از آنك اشكسته گردد كاروان * آن زمان چوبك بزن اى پاسبان

حكايت آن پاسبان كه خاموش ماند تا دزدان رخت تاجران بردند به كلى ، بعد از آن هيهاى و پاسبانى مىكرد

[ حكايت در اينكه بيدارى دير هنگام فايده‌اى ندارد ]

پاسبانى خفت دزد اسباب برد * رختها را زير هر خاكى فشرد
روز شد بيدار شد آن كاروان * ديد رفته رخت و سيم و اشتران
پس به دو گفتند اى حارس بگو * كه چه شد اين رخت و اين اسباب كو
گفت دزدان آمدند اندر نقاب * رختها بردند از پيشم شتاب
قوم گفتندش كه اى چون تل ريگ * پس چه مىكردى كيى اى مرده‌ريگ
گفت من يك كس بدم ايشان گروه * با سلاح و با شجاعت باشكوه
گفت اگر در جنگ كم بودت اميد * نعره‌اى زن كاى كريمان بر جهيد
گفت آن دم كارد بنمودند و تيغ * كه خمش ور نه كشيمت بىدريغ
آن زمان از ترس بستم من دهان * اين زمان هيهاى و فرياد و فغان
آن زمان بست آن دمم كه دم زنم * اين زمان چندان كه خواهى هى كنم

[ چون عمر به تباهى طى شد ، بيدارى چه حاصل ! ]

چون كه عمرت برد ديو فاضحه * بىنمك باشد اعوذ و فاتحه

[ اصرار بر غفلت از توبهء دير هنگام نيز بدتر است ]

گر چه باشد بىنمك اكنون حنين * هست غفلت بىنمكتر ز آن يقين

[ حتى عاصيان نيز بايد به رحمت الهى اميدوار باشند ]

همچنين هم بىنمك مىنال نيز * كه ذليلان را نظر كن اى عزيز
قادرى بىگاه باشد يا بگاه * از تو چيزى فوت كى شد اى إله
شاه لا تاسوا عَلى ما فاتَكُمْ * كى شود از قدرتش مطلوب گم

حواله كردن مرغ گرفتارى خود را در دام به فعل و مكر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را

گفت آن مرغ اين سزاى او بود * كه فسون زاهدان را بشنود