تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 840

مساهمون:

ص٨٤٠
اى عدوى شرم و انديشه بيا * كه دريدم پرده‌ى شرم و حيا
اى ببسته خواب جان از جادويى * سخت دل يارا كه در عالم تويى

[ صبر با عشق در نمىسازد ]

هين گلوى صبر گير و مىفشار * تا خنك گردد دل عشق اى سوار
تا نسوزم كى خنك گردد دلش * اى دل ما خاندان و منزلش
خانه‌ى خود را همىسوزى بسوز * كيست آن كس كاو بگويد لا يجوز

[ عاشق ، فدايى معشوق است ]

خوش بسوز اين خانه را اى شير مست * خانه‌ى عاشق چنين اوليتر است
بعد ازين اين سوز را قبله كنم * ز انكه شمعم من به سوزش روشنم

[ خواب غفلت را ترك كن ]

خواب را بگذار امشب اى پدر * يك شبى بر كوى بىخوابان گذر

[ عاشق ، فدايى معشوق است ]

بنگر اينها را كه مجنون گشته‌اند * همچو پروانه به وصلت كشته‌اند

[ عشق ، همه را در خود غرق كرده است ]

بنگر اين كشتى خلقان غرق عشق * اژدهايى گشت گويى حلق عشق

[ عشق ، ربايندهء همگان است ]

اژدهايى ناپديد دل ربا * عقل همچون كوه را او كهربا

[ هرگاه شمع عشق در دلى بفروزد ، ظلمت لذّات حيوانى را محو كند ]

عقل هر عطار كاگه شد از او * طبله‌ها را ريخت اندر آب جو
رو كز اين جو بر نيايى تا ابد * لم يكن حقا له كفوا احد

[ در نقد مدّعيان ]

اى مزور چشم بگشاى و ببين * چند گويى مىندانم آن و اين
از وباى زرق و محرومى بر آ * در جهان حى و قيومى در آ
تا نمىبينم همىبينم شود * وين ندانمهات مىدانم بود

[ از آرزوهاى رنگ رنگ دنيا دست بدار تا به آرامش حقيقى رسى ]

بگذر از مستى و مستى بخش باش * زين تلون نقل كن در استواش

[ در نكوهش سرمستىهاى دنيوى ]

چند نازى تو بدين مستى بس است * بر سر هر كوى چندان مست هست

[ در وحدت باطنى اوليا ]

گر دو عالم پر شود سر مست يار * جمله يك باشند و آن يك نيست خوار
اين ز بسيارى نيابد خواريى * خوار كه بود تن پرستى ناريى

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

گر جهان پر شد ز نور آفتاب * كى بود خوار آن تف خوش التهاب

[ لزوم پايدارى در سلوك ]

ليك با اين جمله بالاتر خرام * چون كه ارض اللَّه واسع بود و رام
گر چه اين مستى چو باز اشهب است * برتر از وى در زمين قدس هست
رو سرافيلى شو اندر امتياز * در دمنده‌ى روح و مست و مست ساز

[ مستان الهى به ظواهر دنيوى اعتنا ندارند ]

مست را چون دل مزاح انديشه شد * اين ندانم و آن ندانم پيشه شد
اين ندانم و آن ندانم بهر چيست * تا بگويى آن كه مىدانيم كيست

[ با ترك خودبينى به حقيقت و اصل شوى ]

نفى بهر ثبت باشد در سخن * نفى بگذار و ز ثبت آغاز كن

[ منفى نگر مباش ]

نيست اين و نيست آن هين واگذار * آن كه آن هست است آن را پيش آر
نفى بگذار و همان هستى پرست * اين در آموز اى پدر ز آن ترك مست

[ حكايت امير ترك مخمور و مطرب ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 840 | جلال الدين الرومي