اى عدوى شرم و انديشه بيا * كه دريدم پردهى شرم و حيا
اى ببسته خواب جان از جادويى * سخت دل يارا كه در عالم تويى
[ صبر با عشق در نمىسازد ]
هين گلوى صبر گير و مىفشار * تا خنك گردد دل عشق اى سوار
تا نسوزم كى خنك گردد دلش * اى دل ما خاندان و منزلش
خانهى خود را همىسوزى بسوز * كيست آن كس كاو بگويد لا يجوز
[ عاشق ، فدايى معشوق است ]
خوش بسوز اين خانه را اى شير مست * خانهى عاشق چنين اوليتر است
بعد ازين اين سوز را قبله كنم * ز انكه شمعم من به سوزش روشنم
[ خواب غفلت را ترك كن ]
خواب را بگذار امشب اى پدر * يك شبى بر كوى بىخوابان گذر
[ عاشق ، فدايى معشوق است ]
بنگر اينها را كه مجنون گشتهاند * همچو پروانه به وصلت كشتهاند
[ عشق ، همه را در خود غرق كرده است ]
بنگر اين كشتى خلقان غرق عشق * اژدهايى گشت گويى حلق عشق
[ عشق ، ربايندهء همگان است ]
اژدهايى ناپديد دل ربا * عقل همچون كوه را او كهربا
[ هرگاه شمع عشق در دلى بفروزد ، ظلمت لذّات حيوانى را محو كند ]
عقل هر عطار كاگه شد از او * طبلهها را ريخت اندر آب جو
رو كز اين جو بر نيايى تا ابد * لم يكن حقا له كفوا احد
[ در نقد مدّعيان ]
اى مزور چشم بگشاى و ببين * چند گويى مىندانم آن و اين
از وباى زرق و محرومى بر آ * در جهان حى و قيومى در آ
تا نمىبينم همىبينم شود * وين ندانمهات مىدانم بود
[ از آرزوهاى رنگ رنگ دنيا دست بدار تا به آرامش حقيقى رسى ]
بگذر از مستى و مستى بخش باش * زين تلون نقل كن در استواش
[ در نكوهش سرمستىهاى دنيوى ]
چند نازى تو بدين مستى بس است * بر سر هر كوى چندان مست هست
[ در وحدت باطنى اوليا ]
گر دو عالم پر شود سر مست يار * جمله يك باشند و آن يك نيست خوار
اين ز بسيارى نيابد خواريى * خوار كه بود تن پرستى ناريى
[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
گر جهان پر شد ز نور آفتاب * كى بود خوار آن تف خوش التهاب
[ لزوم پايدارى در سلوك ]
ليك با اين جمله بالاتر خرام * چون كه ارض اللَّه واسع بود و رام
گر چه اين مستى چو باز اشهب است * برتر از وى در زمين قدس هست
رو سرافيلى شو اندر امتياز * در دمندهى روح و مست و مست ساز
[ مستان الهى به ظواهر دنيوى اعتنا ندارند ]
مست را چون دل مزاح انديشه شد * اين ندانم و آن ندانم پيشه شد
اين ندانم و آن ندانم بهر چيست * تا بگويى آن كه مىدانيم كيست
[ با ترك خودبينى به حقيقت و اصل شوى ]
نفى بهر ثبت باشد در سخن * نفى بگذار و ز ثبت آغاز كن
[ منفى نگر مباش ]
نيست اين و نيست آن هين واگذار * آن كه آن هست است آن را پيش آر
نفى بگذار و همان هستى پرست * اين در آموز اى پدر ز آن ترك مست