گفت زاهد نه سزاى آن نشاف * كاو خورد مال يتيمان از گزاف
بعد از آن نوحهگرى آغاز كرد * كه فخ و صياد لرزان شد ز درد
[ كشمكشهاى روانى ، انسان را به زانو درمىآورد ]
كز تناقضهاى دل پشتم شكست * بر سرم جانا بيا مىمال دست
[ به گاهِ كشمكشهاى روانى بايد از لطف الهى مدد گرفت ]
زير دست تو سرم را راحتى است * دست تو در شكر بخشى آيتى است
سايهى خود از سر من بر مدار * بىقرارم بىقرارم بىقرار
خوابها بيزار شد از چشم من * در غمت اى رشك سرو و ياسمن
گر نيم لايق چه باشد گر دمى * ناسزايى را بپرسى در غمى
مر عدم را خود چه استحقاق بود * كه بر او لطفت چنين درها گشود
خاك گرگين را كرم آسيب كرد * ده گهر از نور حس در جيب كرد
پنج حس ظاهر و پنج نهان * كه بشر شد نطفهى مرده از آن
[ توبه بايد با توفيق الهى همراه باشد تا مؤثر افتد ]
توبه بىتوفيقت اى نور بلند * چيست جز بر ريش توبه ريشخند
سبلتان توبه يك يك بر كنى * توبه سايهست و تو ماه روشنى
[ فقط به خدا پناه ببر ]
اى ز تو ويران دكان و منزلم * چون ننالم چون بيفشارى دلم
چون گريزم ز انكه بىتو زنده نيست * بىخداونديت بود بنده نيست
[ زندگى منهاى خدا ، جان كندن است ]
جان من بستان تو اى جان را اصول * ز انكه بىتو گشتهام از جان ملول
[ جنون ما فوق عقل ]
عاشقم من بر فن ديوانگى * سيرم از فرهنگى و فرزانگى
چون به درد شرم گويم راز فاش * چند از اين صبر و زحير و ارتعاش
در حيا پنهان شدم همچون سجاف * ناگهان بجهم از اين زير لحاف
[ مقام تسليم بنده و جباريت خداوند ]
اى رفيقان راهها را بست يار * آهوى لنگيم و او شير شكار
جز كه تسليم و رضا كو چارهاى * در كف شير نرى خونخوارهاى
[ مقام تنزيه خداوند ]
او ندارد خواب و خور چون آفتاب * روحها را مىكند بىخورد و خواب
[ به اخلاق الهى متخلّق شو ]
كه بيا من باش يا هم خوى من * تا ببينى در تجلى روى من
[ خداشناسى امرى فطرى است ]
ور نديدى چون چنين شيدا شدى * خاك بودى طالب احيا شدى
گر ز بىسويت ندادهست او علف * چشم جانت چون بماندهست آن طرف
[ دو تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]
گربه بر سوراخ ز آن شد معتكف * كه از آن سوراخ او شد معتلف
گربهى ديگر همىگردد به بام * كز شكار مرغ يابيد او طعام
آن يكى را قبله شد جولاهگى * و آن يكى حارس براى جامگى
و آن يكى بىكار و رو در لامكان * كه از آن سو داديش تو قوت جان
[ كار حقيقى ، توجه به خداوند است ]
كار او دارد كه حق را شد مريد * بهر كار او ز هر كارى بريد
[ غفلت زدگان ، اسيران وسوسهاند ]
ديگران چون كودكان اين روز چند * تا به شب ترحال بازى مىكنند
خوابناكى كاو ز يقظت مىجهد * دايهى وسواس عشوهش مىدهد
رو بخسب اى جان كه نگذاريم ما * كه كسى از خواب بجهاند ترا