تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 841

مساهمون:

ص٨٤١

استدعاى امير ترك مخمور مطرب را به وقت صبوح و تفسير اين حديث كه ان لله تعالى شرابا اعده لاوليائه إذا شربوا سكروا و إذا سكروا طابوا ، الى آخر الحديث

مى در خم اسرار بدان مىجوشد * تا هر كه مجرد است از آن مى نوشد
قال اللَّه تعالى
إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ
اين مى كه تو مىخورى حرامست * ما مى نخوريم جز حلالى جهد كن تا ز نيست هست شوى * وز شراب خداى مست شوى

[ حكايت در بيان اينكه تا هستى مجازى را نفى نكنى به هستى حقيقى نتوانى رسيد ]

اعجمى تركى سحر آگاه شد * و ز خمار خمر مطرب خواه شد

[ نغمات روحانى ، حال معنوى مىآورد ]

مطرب جان مونس مستان بود * نقل و قوت و قوت مست آن بود
مطرب ايشان را سوى مستى كشيد * باز مستى از دم مطرب چشيد

[ تفاوت بادهء روحانى و بادهء انگورى ]

آن شراب حق بدان مطرب برد * وين شراب تن از اين مطرب چرد
هر دو گر يك نام دارد در سخن * ليك شتان اين حسن تا آن حسن
اشتباهى هست لفظى در بيان * ليك خود كو آسمان تا ريسمان

[ اشتراك لفظى غالبا باعث سوء تفاهم مىشود ]

اشتراك لفظ دايم ره زن است * اشتراك گبر و مومن در تن است

[ باطن انسان ، پشت ظاهر او پوشيده است ]

جسمها چون كوزه‌هاى بسته سر * تا كه در هر كوزه چه بود آن نگر
كوزه‌ى آن تن پر از آب حيات * كوزه‌ى اين تن پر از زهر ممات
گر به مظروفش نظر دارى شهى * ور به ظرفش بنگرى تو گمرهى
لفظ را ماننده‌ى اين جسم دان * معنيش را در درون مانند جان

[ ظاهر بين ، فقط ظواهر انسان‌ها را مىبيند ]

ديده‌ى تن دايما تن بين بود * ديده‌ى جان جان پر فن بين بود

[ اگر با دلى غرض آلود ، مثنوى را مطالعه كنى گمراه خواهى شد ]

پس ز نقش لفظهاى مثنوى * صورتى ضال است و هادى معنوى
در نبى فرمود كاين قرآن ز دل * هادى بعضى و بعضى را مضل

[ بادهء روحانى كجا و بادهء انگورى كجا ؟ ! ]

اللَّه اللَّه چون كه عارف گفت مى * پيش عارف كى بود معدوم شى

[ در نقد ظاهر انديشى ]

فهم تو چون باده‌ى شيطان بود * كى ترا وهم مى رحمان بود
اين دو انبازند مطرب با شراب * اين بدان و آن بدين آرد شتاب

[ كاملان ، متحريان را به ميكدهء حقيقت هدايت مىكنند ]

پر خماران از دم مطرب چرند * مطربانشان سوى ميخانه برند

[ تا منزل مقصود ، راه بسيار است ]

آن سر ميدان و اين پايان اوست * دل شده چون گوى در چوگان اوست

[ آدمى در تصرف پيش فرض‌هاى خود است ]

در سر آن چه هست گوش آن جا رود * در سر ار صف راست آن سودا شود

[ ظهور وحدت در كثرت ]

بعد از آن اين دو به بىهوشى روند * والد و مولود آن جا يك شوند
چون كه كردند آشتى شادى و درد * مطربان را ترك ما بيدار كرد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 841 | جلال الدين الرومي