تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 835

مساهمون:

ص٨٣٥

مناظره‌ى مرغ با صياد در ترهب و در معنى ترهبى كه مصطفى عليه السلام نهى كرد از آن امت خود را كه لا رهبانيه فى الاسلام

مرغ گفتش خواجه در خلوت مه‌ايست * دين احمد را ترهب نيك نيست
از ترهب نهى كردست آن رسول * بدعتى چون در گرفتى اى فضول

[ مزيّت عبادات جمعى ]

جمعه شرط است و جماعت در نماز * امر معروف و ز منكر احتراز

[ به جامعهء بشرى خدمت كن ]

رنج بد خويان كشيدن زير صبر * منفعت دادن به خلقان همچو ابر
خير ناس ان ينفع الناس اى پدر * گر نه سنگى چه حريفى با مدر
در ميان امت مرحوم باش * سنت احمد مهل محكوم باش
گفت عقل هر كه را نبود رسوخ * پيش عاقل او چو سنگ است و كلوخ

[ از همنشينى با هوسبازان پرهيز كن ]

چون حمار است آن كه نانش امنيت است * صحبت او عين رهبانيت است

[ همهء موجودات به زوال مىروند ]

ز انكه غير حق همه گردد رفات * كل آت بعد حين فهو آت

[ باز در پرهيز از همنشينى با هوسبازان ]

حكم او هم حكم قبله‌ى او بود * مرده‌اش خوان چون كه مرده جو بود
هر كه با اين قوم باشد راهب است * كه كلوخ و سنگ او را صاحب است
خود كلوخ و سنگ كس را ره نزد * زين كلوخان صد هزار آفت رسد

[ تهذيب نفس وقتى معنى دارد كه آدمى با موانع مختلف روبرو شود ]

گفت مرغش پس جهاد آن گه بود * كاين چنين ره زن ميان ره بود
از براى حفظ و يارى و نبرد * بر ره ناامن آيد شير مرد
عرق مردى آن گهى پيدا شود * كه مسافر همره اعدا شود
چون نبى سيف بوده‌ست آن رسول * امت او صفدرانند و فحول
مصلحت در دين ما جنگ و شكوه * مصلحت در دين عيسى غار و كوه
گفت آرى گر بود يارى و زور * تا به قوت بر زند بر شر و شور

[ وقتى نيروى مقابله ندارى از كانون خطر دور شو ]

چون نباشد قوتى پرهيز به * در فرار لا يطاق آسان بجه

[ صدق باطن ، سبب توفيق در سلوك است ]

گفت صدق دل ببايد كار را * ور نه ياران كم نيايد يار را
يار شو تا يار بينى بىعدد * ز انكه بىياران بمانى بىمدد
ديو گرگ است و تو همچون يوسفى * دامن يعقوب مگذار اى صفى

[ سلوك انفرادى ، خطرناك است ]

گرگ اغلب آن گهى گيرا بود * كز رمه شيشك به خود تنها رود
آن كه سنت با جماعت ترك كرد * در چنين مسبع ز خون خويش خورد
هست سنت ره جماعت چون رفيق * بىره و بىيار افتى در مضيق
همرهى نه كاو بود خصم خرد * فرصتى جويد كه جامه‌ى تو برد
مىرود با تو كه يابد عقبه‌اى * كه تواند كردت آن جا نهبه‌اى
يا بود اشتر دلى چون ديد ترس * گويدت بهر رجوع از راه ، درس