تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 834

مساهمون:

ص٨٣٤
يار كان پنج روزه يافتى * رو ز ياران كهن بر تافتى

[ تمثيل لعب و بازيچه بودن دنيا ]

كودكان گر چه كه در بازى خوشند * شب كشانشان سوى خانه مىكشند
شد برهنه وقت بازى طفل خرد * دزد از ناگه قبا و كفش برد
آن چنان گرم او به بازى در فتاد * كان كلاه و پيرهن رفتش ز ياد
شد شب و بازى او شد بىمدد * رو ندارد كاو سوى خانه رود
نى شنيدى انما الدنيا لعب * باد دادى رخت و گشتى مرتعب
پيش از آن كه شب شود جامه بجو * روز را ضايع مكن در گفت‌وگو
من به صحرا خلوتى بگزيده‌ام * خلق را من دزد جامه ديده‌ام
نيم عمر از آرزوى دلستان * نيم عمر از غصه‌هاى دشمنان
جبه را برد آن كله را اين ببرد * غرق بازى گشته ما چون طفل خرد
نك شبانگاه اجل نزديك شد * خل هذا اللعب بسك لا تعد

[ لزوم توبه ]

هين سوار توبه شو در دزد رس * جامه‌ها از دزد بستان باز پس
مركب توبه عجايب مركب است * بر فلك تازد به يك لحظه ز پست
ليك مركب را نگه مىدار از آن * كاو به دزديد آن قبايت را نهان
تا ندزدد مركبت را نيز هم * پاس دار اين مركبت را دم‌به‌دم

حكايت آن شخص كه دزدان قوچ او را بدزديدند و بر آن قناعت نكردند به حيله جامه‌هاش را هم دزديدند

[ حكايت در بيان اينكه شيطان و نفس امّاره ، دزدان ايمان مردم‌اند ]

آن يكى قچ داشت از پس مىكشيد * دزد قچ را برد حبلش را بريد
چون كه آگه شد دوان شد چپ و راست * تا بيابد كان قچ برده كجاست
بر سر چاهى بديد آن دزد را * كه فغان مىكرد كاى وا ويلتا
گفت نالان از چيى اى اوستاد * گفت هميان زرم در چه فتاد
گر توانى در روى بيرون كشى * خمس بدهم مر ترا با دل خوشى
خمس صد دينار بستانى به دست * گفت او خود اين بهاى ده قچ است
گر درى بر بسته شد ده در گشاد * گر قچى شد حق عوض اشتر بداد
جامه‌ها بر كند و اندر چاه رفت * جامه‌ها را برد هم آن دزد تفت

[ در نقد طمعكارى ]

حازمى بايد كه ره تا ده برد * حزم نبود طمع طاعون آورد

[ وصف فريبكارى شيطان ]

او يكى دزد است فتنه سيرتى * چون خيال او را به هر دم صورتى
كس نداند مكر او الا خدا * در خدا بگريز و وا ره ز آن دغا
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 834 | جلال الدين الرومي