ملك و مال و اطلس اين مرحله * هست بر جان سبك رو سلسله
سلسلهى زرين بديد و غره گشت * ماند در سوراخ چاهى جان ز دشت
[ وارونه نمايى دنيا ]
صورتش جنت به معنى دوزخى * افعيى پر زهر و نقشش گل رخى
گر چه مومن را سقر ندهد ضرر * ليك هم بهتر بود ز آن جا گذر
گر چه دوزخ دور دارد زو نكال * ليك جنت به و را فى كل حال
الحذر اى ناقصان زين گل رخى * كه بگاه صحبت آمد دوزخى
حكايت غلام هندو كه به خداوند زادهى خود پنهان هوا آورده بود ، چون دختر را با مهتر زادهاى عقد كردند غلام خبر يافت رنجور شد و مىگداخت و هيچ طبيب علت او را در نمىيافت و او را زهرهى گفتن نه
[ حكايت در وارونه نمايى دنيا ]
خواجهاى را بود هندو بندهاى * پروريده كرده او را زندهاى
علم و آدابش تمام آموخته * در دلش شمع هنر افروخته
پروريدش از طفوليت به ناز * در كنار لطف آن اكرام ساز
بود هم اين خواجه را خوش دخترى * سيم اندامى گشى خوش گوهرى
چون مراهق گشت دختر طالبان * بذل مىكردند كابين گران
مىرسيدش از سوى هر مهترى * بهر دختر دمبهدم خوازهگرى
گفت خواجه مال را نبود ثبات * روز آيد شب رود اندر جهات
[ زيبايىهاى ظاهرى و اشرافزادگى ، اعتبار ندارد ]
حسن صورت هم ندارد اعتبار * كه شود رخ زرد از يك زخم خار
سهل باشد نيز مهترزادگى * كه بود غره به مال و بارگى
اى بسا مهتر بچه كز شور و شر * شد ز فعل زشت خود ننگ پدر
پر هنر را نيز اگر باشد نفيس * كم پرست و عبرتى گير از بليس
[ ابليس ، از آدمى فقط صورت گلين مشاهده كرد ]
علم بودش چون نبودش عشق دين * او نديد از آدم الا نقش طين
[ علوم رسمى ، بينش نمىآورد ]
گر چه دانى دقت علم اى امين * ز آنت نگشايد دو ديدهى غيب بين
او نبيند غير دستارى و ريش * از معرف پرسد از بيش و كميش
[ عارفان از مرتبهء الفاظ و قيل و قال رهيدهاند ]
عارفا تو از معرف فارغى * خود همىبينى كه نور بازغى
[ تقوى ، اصلِ كارهاست ]
كار تقوى دارد و دين و صلاح * كه از او باشد به دو عالم فلاح
[ ادامهء حكايت غلام هندو ]
كرد يك داماد صالح اختيار * كه بد او فخر همه خيل و تبار
پس زنان گفتند او را مال نيست * مهترى و حسن و استقلال نيست
گفت آنها تابع زهدند و دين * بىزر او گنجى است بر روى زمين
چون به جد تزويج دختر گشت فاش * دست پيمان و نشانى و قماش