تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 827

مساهمون:

ص٨٢٧
پس غلام خرد كاندر خانه بود * گشت بيمار و ضعيف و زار زود
همچو بيمار دقى او مىگداخت * علت او را طبيبى كم شناخت
عقل مىگفتى كه رنجش از دل است * داروى تن در غم دل باطل است
آن غلامك دم نزد از حال خويش * كز چه مىآيد بر او در سينه نيش
گفت خاتون را شبى شوهر كه تو * باز پرسش در خلا از حال او
تو بجاى مادرى او را بود * كه غم خود پيش تو پيدا كند
چون كه خاتون كرد در گوش اين كلام * روز ديگر رفت نزديك غلام
پس سرش را شانه مىكرد آن ستى * با دو صد مهر و دلال و آشتى
آن چنان كه مادران مهربان * نرم كردش تا در آمد در بيان
كه مرا اوميد از تو اين نبود * كه دهى دختر به بيگانه‌ى عنود
خواجه زاده‌ى ما و ما خسته جگر * حيف نبود كاو رود جاى دگر
خواست آن خاتون ز خشمى كامدش * كه زند و ز بام زير اندازدش
كاو كه باشد هندوى مادر غرى * كه طمع دارد به خواجه دخترى
گفت صبر اولى بود خود را گرفت * گفت با خواجه كه بشنو اين شگفت
اين چنين گراء كى خائن بود * ما گمان برده كه هست او معتمد

صبر فرمودن خواجه مادر دختر را كه غلام را زجر مكن من او را بىزجر از اين طمع باز آورم كه نه سيخ سوزد نه كباب خام ماند

گفت خواجه صبر كن با او بگو * كه از او ببريم و بدهيمش به تو
تا مگر اين از دلش بيرون كنم * تو تماشا كن كه دفعش چون كنم
تو دلش خوش كن بگو مىدان درست * كه حقيقت دختر ما جفت تست
ما ندانستيم اى خوش مشترى * چون كه دانستيم تو اوليترى
آتش ما هم در اين كانون ما * ليلى آن ما و تو مجنون ما

[ خيالات خوب ، آدمى را با نشاط مىكند ]

تا خيال و فكر خوش بر وى زند * فكر شيرين مرد را فربه كند

[ حيوان از علف رشد مىكند و انسان از امور معنوى ]

جانور فربه شود ليك از علف * آدمى فربه ز عز است و شرف
آدمى فربه شود از راه گوش * جانور فربه شود از حلق و نوش

[ ادامهء حكايت غلام هندو ]

گفت آن خاتون از اين ننگ مهين * خود دهانم كى بجنبد اندرين
اين چنين ژاژى چه خايم بهر او * گو بمير آن خائن ابليس خو
گفت خواجه نى مترس و دم دهش * تا رود علت از او زين لطف خوش
دفع او را دلبرا بر من نويس * هل كه صحت يابد آن باريك ريس