نام ميرى و وزيرى و شهى * در نهانش مرگ و درد و جان دهى
[ فروتن باش ]
بنده باش و بر زمين رو چون سمند * چون جنازه نه كه بر گردن برند
[ آدم بىمسؤوليت ، مردهء متحرك است ]
جمله را حمال خود خواهد كفور * چون سوار مرده آرندش به گور
بر جنازه هر كه را بينى به خواب * فارس منصب شود عالى ركاب
ز انكه آن تابوت بر خلق است بار * بار بر خلقان فگندند اين كبار
[ ضرورت مسؤوليت پذيرى انسان ]
بار خود بر كس منه بر خويش نه * سرورى را كم طلب درويش به
[ ستم ، بنياد حكومتها را سست كند ]
مركب اعناق مردم را مپا * تا نيايد نقرست اندر دو پا
[ مسندهاى دنيوى ، بىاعتبار است ]
مركبى را كاخرش تو ده دهى * كه به شهرى مانى و ويران دهى
ده دهش اكنون كه چون شهرت نمود * تا نبايد رخت در ويران گشود
ده دهش اكنون كه صد بستانت هست * تا نگردى عاجز و ويران پرست
[ هر قدر از درخواست خود از ديگران ، بكاهى به رستگارى نزديكتر شوى ]
گفت پيغمبر كه جنت از إله * گر همىخواهى ز كس چيزى مخواه
چون نخواهى من كفيلم مر ترا * جَنَّةُ الْمَأْوى و ديدار خدا
آن صحابى زين كفالت شد عيار * تا يكى روزى كه گشته بد سوار
تازيانه از كفش افتاد راست * خود فرود آمد ز كس آن را نخواست
آن كه از دادش نيايد هيچ بد * داند و بىخواهشى خود مىدهد
[ اگر درخواستت از ديگران در حدود اخلاق الهى و مناسبات انسانى باشد اشكال ندارد ]
ور به امر حق بخواهى آن رواست * آن چنان خواهش طريق انبياست
بد نماند چون اشارت كرد دوست * كفر ايمان شد چو كفر از بهر اوست
هر بدى كه امر او پيش آورد * آن ز نيكوهاى عالم بگذرد
ز آن صدف گر خسته گردد نيز پوست * ده مده كه صد هزاران در در اوست
اين سخن پايان ندارد باز گرد * سوى شاه و هم مزاج باز گرد
[ سلوك ، روح را پالايش مىدهد ]
باز رو در كان چو زر ده دهى * تا رهد دستان تو از ده دهى
صورتى را چون به دل ره مىدهند * از ندامت آخرش ده مىدهند
[ توبهء ظاهرى ، دوام ندارد ]
توبه مىآرند هم پروانهوار * باز نسيان مىكشدشان سوى كار
همچو پروانه ز دور آن نار را * نور ديد و بست آن سو بار را
چون بيامد سوخت پرش را گريخت * باز چون طفلان فتاد و ملح ريخت
بار ديگر بر گمان و طمع سود * خويش زد بر آتش آن شمع زود
بار ديگر سوخت هم واپس بجست * باز كردش حرص دل ناسى و مست
آن زمان كز سوختن وا مىجهد * همچو هندو شمع را ده مىدهد
كاى رخت تابان چو ماه شب فروز * وى به صحبت كاذب و مغرور سوز
باز از يادش رود توبه و انين * كاوهن الرحمن كيد الكاذبين
در عموم تاويل اين آيت كه كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ
كلما هم اوقدوا نار الوغى * أطفأ اللَّه نارهم حتى انطفا
عزم كرده كه دلا آن جا مايست * گشته ناسى ز انكه اهل عزم نيست
چون نبودش تخم صدقى كاشته * حق بر او نسيان آن بگماشته
گر چه بر آتش زنهى دل مىزند * آن ستارهش را كف حق مىكشد
قصهاى هم در تقرير اين آيت
[ تمثيل در بيان توبهء ظاهرى ]
شرفهاى بشنيد در شب معتمد * بر گرفت آتش زنه كاتش زند
دزد آمد آن زمان پيشش نشست * چون گرفت آن سوخته مىكرد پست
مىنهاد آن جا سر انگشت را * تا شود استارهى آتش فنا
خواجه مىپنداشت كز خود مىمرد * اين نمىديد او كه دزدش مىكشد
خواجه گفت اين سوخته نمناك بود * مىمرد استاره از تريش زود
بس كه ظلمت بود و تاريكى ز پيش * مىنديد آتش كشى را پيش خويش
[ هواى نفس بر سست كاران ، غالب است ]
اين چنين آتش كشى اندر دلش * ديدهى كافر نبيند از عمش
[ اثبات فاعليت خداوند با براهين فطرى ]
چون نمىداند دل دانندهاى * هست با گردنده گردانندهاى
چون نمىگويى كه روز و شب به خود * بىخداوندى كى آيد كى رود
گرد معقولات مىگردى ببين * اين چنين بىعقلى خود اى مهين
[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]
خانه با بنا بود معقولتر * يا كه بىبنا بگو اى كم هنر
خط با كاتب بود معقولتر * يا كه بىكاتب بينديش اى پسر
جيم گوش و عين چشم و ميم فم * چون بود بىكاتبى اى متهم
شمع روشن بىز گيرانندهاى * يا به گيرانندهاى دانندهاى
صنعت خوب از كف شل ضرير * باشد اولى يا به گيرايى بصير
پس چو دانستى كه قهرت مىكند * بر سرت دبوس محنت مىزند
پس بكن دفعش چو نمرودى به جنگ * سوى او كش در هوا تير خدنگ