تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 825

مساهمون:

ص٨٢٥
هم از آن جا كاين تردد داديم * بىتردد كن مرا هم از كرم
ابتلايم مىكنى آه الغياث * اى ذكور از ابتلايت چون اناث
تا به كى اين ابتلا يا رب مكن * مذهبىام بخش و ده مذهب مكن
اشترىام لاغرى و پشت ريش * ز اختيار همچو پالان شكل خويش
اين كجاوه گه شود اين سو گران * آن كجاوه گه شود آن سو كشان
بفكن از من حمل ناهموار را * تا ببينم روضه‌ى ابرار را
همچو آن اصحاب كهف از باغ جود * مىچرم ايقاظ نى بل هم رقود

[ پناه بردن به خدا از اختيار نيم بند انسان ]

خفته باشم بر يمين يا بر يسار * بر نگردم جز چو گو بىاختيار
هم به تقليب تو تا ذات اليمين * يا سوى ذات الشمال اى رب دين
صد هزاران سال بودم در مطار * همچو ذرات هوا بىاختيار
گر فراموشم شده‌ست آن وقت و حال * يادگارم هست در خواب ارتحال

[ خواب ، رهايى روح از قيد جسم است ]

مىرهم زين چار ميخ چار شاخ * مىجهم در مسرح جان زين مناخ
شير آن ايام ماضيهاى خود * مىچشم از دايه‌ى خواب اى صمد

[ انسان از نيم بند بودن اختيار خود ، خود را به امور سطحى دنيا مشغول مىكند ]

جمله عالم ز اختيار و هست خود * مىگريزد در سر سر مست خود
تا دمى از هوشيارى وارهند * ننگ خمر و زمر بر خود مىنهند

[ آگاهى و اختيار ناچيزِ آدمى ، او را مضطرب مىكند ]

جمله دانسته كه اين هستى فخ است * فكر و ذكر اختيارى دوزخ است
مىگريزند از خودى در بىخودى * يا به مستى يا به شغل اى مهتدى
نفس را ز آن نيستى وا مىكشى * ز انكه بىفرمان شد اندر بىهشى

[ سلوك عرفانى ، راه رهايى از زندان طبيعت ]

ليس للجن و لا للانسان ان * ينفذوا من حبس اقطار الزمن
لا نفوذ الا بسلطان الهدى * من تجاويف السماوات العلى
لا هدى الا بسلطان يقى * من حراس الشهب روح المتقى

[ فنا ، نردبان عروج ]

هيچ كس را تا نگردد او فنا * نيست ره در بارگاه كبريا
چيست معراج فلك اين نيستى * عاشقان را مذهب و دين نيستى
پوستين و چارق آمد از نياز * در طريق عشق محراب اياز
گر چه او خود شاه را محبوب بود * ظاهر و باطن لطيف و خوب بود
گشته بىكبر و ريا و كينه‌اى * حسن سلطان را رخش آيينه‌اى
چون كه از هستى خود او دور شد * منتهاى كار او محمود بد
ز آن قوىتر بود تمكين اياز * كه ز خوف كبر كردى احتراز
او مهذب گشته بود و آمده * كبر را و نفس را گردن زده
يا پى تعليم مىكرد آن حيل * يا براى حكمتى دور از وجل
يا كه ديد چارقش ز آن شد پسند * كز نسيم نيستى هستى است بند
تا گشايد دخمه كان بر نيستى است * تا بيابد آن نسيم عيش و زيست

[ تعلق به مال ، زنجير روح است ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 825 | جلال الدين الرومي