تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 828

مساهمون:

ص٨٢٨
چون بگفت آن خسته را خاتون چنين * مىنگنجيد از تبختر بر زمين
زفت گشت و فربه و سرخ و شكفت * چون گل سرخ و هزاران شكر گفت
گه گهى مىگفت اى خاتون من * كه مبادا باشد اين دستان و فن
خواجه جمعيت بكرد و دعوتى * كه همىسازم فرج را وصلتى
تا جماعت عشوه مىدادند و گال * كاى فرج بادت مبارك اتصال
تا يقين‌تر شد فرج را آن سخن * علت از وى رفت كل از بيخ و بن
بعد از آن اندر شب گردك به فن * امردى را بست حنا همچو زن
پر نگارش كرد ساعد چون عروس * پس نمودش ماكيان دادش خروس
مقنعه و حله‌ى عروسان نكو * كنگ امرد را بپوشانيد او
شمع را هنگام خلوت زود كشت * ماند هندو با چنان كنگ درشت
هندوك فرياد مىكرد و فغان * از برون نشنيد كس از دف‌زنان
ضرب دف و كف و نعره‌ى مرد و زن * كرد پنهان نعره‌ى آن نعره زن
تا به روز آن هندوك را مىفشارد * چون بود در پيش سگ انبان آرد
روز آوردند طاس و بوغ زفت * رسم دامادان فرج حمام رفت
رفت در حمام او رنجور جان * كون دريده همچو دلق تونيان
آمد از حمام در گردك فسوس * پيش او بنشست دختر چون عروس
مادرش آن جا نشسته پاسبان * كه نبايد كاو كند روز امتحان
ساعتى در وى نظر كرد از عناد * آن گهان با هر دو دستش ده بداد
گفت كس را خود مبادا اتصال * با چو تو ناخوش عروس بد فعال
روز رويت روى خاتونان تر * كير زشتت شب بتر از كير خر

[ نتيجهء حكايت غلام هندو : لذّات دنيوى ، شيرين زهرناك است ]

همچنان جمله‌ى نعيم اين جهان * بس خوشست از دور پيش از امتحان

[ مواظب جاذبه‌هاى فريبندهء دنيا باش ]

مىنمايد در نظر از دور آب * چون روى نزديك باشد آن سراب
گنده پير است او و از بس چاپلوس * خويش را جلوه كند چون نو عروس
هين مشو مغرور آن گلگونه‌اش * نوش نيش آلوده‌ى او را مچش
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج * تا نيفتى چون فرج در صد حرج
آشكارا دانه ، پنهان دام او * خوش نمايد ز اولت انعام او

در بيان آن كه اين غرور تنها آن هندو را نبود بلكه هر آدمى به چنين غرور مبتلاست در هر مرحله‌اى الا من عصمه اللَّه

[ دنياپرستى به پشيمانى انجامد ]

چون بپيوستى بدان اى زينهار * چند نالى در ندامت زار زار

[ مسندهاى دنيوى ، هلاكت بار است ]