تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 823

مساهمون:

ص٨٢٣
بهر اين خاتم شده‌ست او كه به خود * مثل او نه بود و نه خواهند بود
چون كه در صنعت برد استاد دست * نه تو گويى ختم صنعت بر تو است

[ هيچ پيامبرى به اندازهء محمّد ( ص ) ، كشف اسرار ربانى نكرد ]

در گشاد ختمها تو خاتمى * در جهان روح بخشان حاتمى
هست اشارات محمد المراد * كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرين بر جان او * بر قدوم و دور فرزندان او

[ پيروان راستين هر پيامبر يا ولى ، فرزندان معنوى او بشمار آيند ]

آن خليفه زادگان مقبلش * زاده‌اند از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هرى يا از رىاند * بىمزاج آب و گل نسل وىاند

[ دو تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

شاخ گل هر جا كه رويد هم گل است * خم مل هر جا كه جوشد هم مل است
گر ز مغرب بر زند خورشيد سر * عين خورشيد است نه چيز دگر

[ دعا جهت دفع گزند بدخواهان ]

عيب چينان را از اين دم كور دار * هم به ستارى خود اى كردگار
گفت حق چشم خفاش بد خصال * بسته‌ام من ز آفتاب بىمثال
از نظرهاى خفاش كم و كاست * انجم آن شمس نيز اندر خفاست

نكوهيدن ناموسهاى پوسيده را كه مانع ذوق ايمان و دليل ضعف صدق‌اند و راه زن صد هزار ابله ،

چنان كه راه زن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمىيارست گذشتن ، و پرسيدن مخنث از چوپان كه اين گوسفندان تو مرا عجب گزند ، گفت اگر مردى و در تو رگ مردى هست همه فداى تواند و اگر مخنثى هر يكى ترا اژدهاست ، مخنثى ديگر هست كه چون گوسفندان را بيند در حال از راه باز گردد نيارد پرسيدن ترسد كه اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند
اى ضياء الحق حسام الدين بيا * اى صقال روح و سلطان الهدى

[ نقش حسام الدين چلبى در پديد آمدن مثنوى معنوى ]

مثنوى را مسرح مشروح ده * صورت امثال او را روح ده
تا حروفش جمله عقل و جان شوند * سوى خلدستان جان پران شوند
هم به سعى تو ز ارواح آمدند * سوى دام حرف و مستحقن شدند
باد عمرت در جهان همچون خضر * جان فزا و دستگير و مستمر
چون خضر و الياس مانى در جهان * تا زمين گردد ز لطفت آسمان
گفتمى از لطف تو جزوى ز صد * گر نبودى طمطراق چشم بد