تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠
بو نگه دار و بپرهيز از زكام * تن بپوش از باد و بود سرد عام
تا نيندايد مشامت را ز اثر * اى هواشان از زمستان سردتر
چون جمادند و فسرده و تن شگرف * مىجهد انفاسشان از تل برف

[ مثنوى ، درمان كنندهء قبض‌ها و سردى روح است ]

چون زمين زين برف در پوشد كفن * تيغ خورشيد حسام الدين بزن
هين بر آر از شرق سيف الله را * گرم كن ز آن شرق اين درگاه را
برف را خنجر زند آن آفتاب * سيلها ريزد ز كهها بر تراب

[ تضاد مثنوى با عالمان ظاهرى ]

ز انكه لا شرقى و لا غربى است او * با منجم روز و شب حربى است او
كه چرا جز من نجوم بىهدى * قبله كردى از لئيمى و عمى
ناخوشت آيد مقال آن امين * در نبى كه لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ
از قزح در پيش مه بستى كمر * ز آن همىرنجى ز وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
منكرى اين را كه شمس كورت * شمس پيش تست اعلى مرتبت

[ ديدن اسباب و ناديدن مسبب الاسباب ، از نادانى است ]

از ستاره ديده تصريف هوا * ناخوشت آيد إذا النجم هوى

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

خود موثرتر نباشد مه ز نان * اى بسا نان كه ببرد عرق جان
خود موثرتر نباشد زهره ز آب * اى بسا آبا كه كرد او تن خراب
مهر آن در جان تست و پند دوست * مىزند بر گوش تو بيرون پوست

[ مشرب اهل قيل و قال با مشرب اهل حال تفاوت دارد ]

پند ما در تو نگيرد اى كلان * پند تو در ما نگيرد هم بدان

[ كلام هادى هنگامى مؤثر است كه خدا اذن دهد ]

جز مگر مفتاح خاص آيد ز دوست * كه مقاليد السماوات آن اوست
اين سخن همچون ستاره‌ست و قمر * ليك بىفرمان حق ندهد اثر
اين ستاره‌ى بىجهت تاثير او * مىزند بر گوشهاى وحى جو

[ حال معنوى ، دافع افسردگى است ]

كه بياييد از جهت تا بىجهات * تا ندراند شما را گرگ مات
آن چنان كه لمعه‌ى در پاش اوست * شمس دنيا در صفت خفاش اوست

[ در عظمت انسان كامل ]

هفت چرخ ازرقى در رق اوست * پيك ماه اندر تب و در دق اوست
زهره چنگ مسئله در وى زده * مشترى با نقد جان پيش آمده
در هواى دستبوس او زحل * ليك خود را مىنبيند آن محل
دست و پا مريخ چندين خست از او * و آن عطارد صد قلم بشكست از او
با منجم اين همه انجم به جنگ * كاى رها كرده تو جان بگزيده رنگ
جان وى است و ما همه رنگ و رقوم * كوكب هر فكر او جان نجوم
فكر كو آن جا همه نور است پاك * بهر تست اين لفظ فكر اى فكرناك
هر ستاره خانه دارد بر علا * هيچ خانه درنگنجد نجم ما
جاى سوز اندر مكان كى در رود * نور نامحدود را حد كى بود

[ آوردن تمثيل براى فهماندن مقصود ضرورى است ]