ليك تمثيلى و تصويرى كنند * تا كه دريابد ضعيفى عشقمند
مثل نبود ليك باشد آن مثيل * تا كند عقل محمد را گسيل
[ قصور عقل جزئى در فهم مسائل ]
عقل سر تيز است ليكن پاى سست * ز انكه دل ويران شدهست و تن درست
عقلشان در نقل دنيا پيچ پيچ * فكرشان در ترك شهوت هيچ هيچ
[ صاحبان عقول جزئيه ، خود بين هستند ]
صدرشان در وقت دعوى همچو شرق * صبرشان در وقت تقوى همچو برق
عالمى اندر هنرها خود نما * همچو عالم بىوفا وقت وفا
وقت خود بينى نگنجد در جهان * در گلو و معده گم گشته چو نان
[ خود بينان نيز بر اثر مصاحبت با نيكان ، امكان اصلاح دارند ]
اين همه اوصافشان نيكو شود * بد نماند چون كه نيكو جو شود
گر منى گنده بود همچون منى * چون به جان پيوست يابد روشنى
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
هر جمادى كه كند رو در نبات * از درخت بخت او رويد حيات
هر نباتى كان به جان رو آورد * خضروار از چشمهى حيوان خورد
باز جان چون رو سوى جانان نهد * رخت را در عمر بىپايان نهد
سؤال سائل از مرغى كه بر سر ربض شهرى نشسته باشد سر او فاضلتر است و عزيزتر و شريفتر و مكرمتر يا دم او و جواب دادن واعظ سائل را به قدر فهم او
[ حكايت در اينكه آراستگى باطن ، بهتر از آراستگى ظاهر است ]
واعظى را گفت روزى سائلى * كاى تو منبر را سنىتر قايلى
يك سؤال استم بگو اى ذو لباب * اندر اين مجلس سؤالم را جواب
بر سر بارو يكى مرغى نشست * از سر و از دم كدامينش به است
گفت اگر رويش به شهر و دم به ده * روى او از دم او مىدان كه به
ور سوى شهر است دم رويش بده * خاك آن دم باش و از رويش بجه
مرغ با پر مىپرد تا آشيان * پر مردم همت است اى مردمان
[ سبب برترى و شرافت انسان ، صورت او نيست ، بل سيرت و روان اوست ]
عاشقى كالوده شد در خير و شر * خير و شر منگر تو در همت نگر
[ چند تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
باز اگر باشد سپيد و بىنظير * چون كه صيدش موش باشد شد حقير
ور بود جغدى و ميل او به شاه * او سر باز است منگر در كلاه
آدمى بر قد يك طشت خمير * بر فزود از آسمان و از اثير